المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل دهم: حرکت و سکون

فصل دهم: حرکت و سکون

تغییر بر دو قسم است: 1ـ دفعی (کون و فساد) 2ـ تدریجی (حرکت).

تغییر دفعی به مجردات هم نسبت داده می‌شود (ملاصدرا، مبدأ و معاد، ص16ـ17)، زیرا مجردات نیز حدوث ذاتی دارند.

پیشینیان، حرکت و سکون را از عوارض موجود طبیعی می‌دانستند بنابراین در طبیعیات مطرح می‌کردند ولی ملاصدرا آن را از عوارض وجود بماهو وجود می‌داند، از این‌رو در الهیات مطرح می‌کند.

بر این اساس، علت طبیعی یا محرک نیز از طبیعیات به فلسفه برمی‌گردد، زیرا حرکت از سنخ وجود است و معطی حرکت، معطی وجود و فاعل فلسفی است.

به‌علاوه، حرکت و سکون شبیه به قوه و فعل است، زیرا هر دو از عوارض وجود هستند و مانند آن‌ها از مسائل فلسفی محسوب می‌شوند.

تفاوت حرکت و سکون با فعل و انفعال در این است که حرکت و سکون از شؤون وجود بالقوه و از اوصاف وجود سیال و متغیر است.

(فنقول، ص21) موجود بر سه قسم است: 1ـ از هر جهت بالفعل مانند مجردات 2ـ از هر جهت بالقوه مانند هیولی اولی 3ـ از جهتی بالفعل و از جهتی بالقوه مانند اجسام.

موجود بالفعل مطلق، حالت منتظره ندارد، بنابراین حرکت ندارد. موجود بالقوه محض نیز حرکت ندارد، زیرا هیچ فعلیتی ندارد و چیزی که هیچ فعلیتی نداشته باشد، وجود ندارد و معدوم، به حرکت که امری وجودی است، متصف نمی‌شود.

موضوع حرکت، موجودی است که از جهتی بالفعل و از جهتی بالقوه باشد مانند اجسام. در این‌گونه موجودات که مرکب از فعلیت و قوه هستند، فعلیت بر قوه تقدم دارد.

 

(ثم القسم الاول، ص22) احکام فعلیت محض

1ـ تغییرناپذیری 2ـ بساطت حقیقی 3ـ کل الاشیاء بودن 4ـ فوق تمام بودن و افاضه کمالات به دیگر موجودات.

غیر از موجودی که فعلیت محض است، همه موجودات، حرکت به معنی اعم را دارند، زیرا اولاً، ذاتاً فاقد هرگونه کمال‌اند و هرچه دارند از حق تعالی دریافت می‌کنند و ثانیاً، این فقدان کمال ذاتی، در بقاء آن‌ها نیز محقق است و اگر یک لحظه مستند به افاضه حق تعالی نباشند، جز ذاتِ لااقتضاء چیزی نیستند. خروج از لااقتضایی ذاتی به اقتضاء و نیز خروج از عدم ذاتی به وجود، خروج از نقص ذاتی به کمال، خروج از فناء ذاتی به بقاء اگرچه به معنی مصطلح حرکت نیست، ولی اولاً، از مصادیق تغییر است و ثانیاً، باید حرکت به‌گونه‌ای تعریف شود که شامل این ویژگی‌ها هم بشود.

مقولاتی که حرکت می‌پذیرند: 1ـ مقولاتی که تدریج در معنای آن‌ها اخذ شده است مانند ان یفعل و ان ینفعل 2ـ مقولاتی که مسافت حرکت هستند مانند کم، کیف، این و وضع 3ـ مقولاتی که بالتبع حرکت دارند مانند، جده، متی، اضافه. اگر تغییر دفعی را نیز حرکت بدانیم، جوهر هم حرکت‌پذیر است.

تعریف مصطلح حرکت: خروج از قوه به فعل به‌گونه تدریجی، غیر دفعی؛ حدوث تدریجی؛ حصول تدریجی.

سکون: عدم خروج ار قوه به فعل برای موضوعی که قابلیت خروج دارد. عدم حدوث تدریجی.

(و لیس لک ان تقول)، اشکال: دفعی عبارت است از حصول در آن، آن عبارت است از طرف زمان، زمان عبارت است مقدار حرکت پس دفعی که در تعریف حرکت آمده است، اخذ شیئ در تعریف خود و دور محال است. هم‌چنین کاربرد خروج و نیز تدریج در تعریف همین مشکل را دارد.

(لانّا نقول)، پاسخ: این‌ها تعریف حقیقی نیست. به‌ویژه بر اساس مبانی صدرایی که حرکت از سنخ وجود است و تعریف از سنخ ماهیت و مختص ماهیت.

(قال بعض الفضلاء)، پاسخ شیخ اشراق: دفعی، تدریجی و مانند آن مفاهیم بدیهی‌اند که عقل آن‌ها را با کمک حسّ درک می‌کند بنابراین کاربرد آن‌ها در تعاریف مفاهیم غیربدیهی هرچند از خانواده خودشان باشد، اشکال ندارد، زیرا هدف از تعریف، تبیین است. دور از این جهت در تعاریف باطل است که به تبیین نمی‌انجامد، زیرا از واژگان و مفاهیمی استفاده می‌کند که به هم وابسته‌اند و فهم هر یک بر فهم دیگری توقف دارد ولی اگر برخی از مفاهیم بدیهی باشند، تبیین به‌دست خواهد آمد.

به‌علاوه حرکت از مفاهیم بدیهی و محسوس است و نیاز به تعریف ندارد.

(فالقدماء عدلوا، ص23) با توجه به دوری بودن تعریف و نیز تردید در بداهت آن، قدما از آن عدول کردند و برای آن تعریف دیگری ارائه کردند و ارسطو گفت: حرکت ممکن الحصول است، هرچه حصول آن برای چیزی، ممکن باشد، کمال آن است. پس حرکت، کمال متحرک است.

اشکال: هر ممکن الحصولی کمال نیست چنان‌که آفات و امراض، کمال نیستند.

پاسخ: این‌گونه امور معانی عدمی است و حرکت متوجه آن‌ها نیست. به‌علاوه گاهی امور عدمی بالتبع کمال‌ یا مقدمه کمال‌اند.

نکاتی درباره تعریف حرکت به کمال: 1ـ کمال مفهوم است نه ماهیت. پس جنس تعریف نیست اگرچه مانند جنس، عام است و نیاز به تخصص دارد.

2ـ مخصص آن این است که این کمال با سایر کمالات این تفاوت را دارد که خودش مقصود نیست بلکه وصول و تعدی به غیر، هدف آن است.

3ـ هرچه این‌گونه باشد، باید مقصد و مقصودی داشته باشد که ممکن الوصول باشد.

4ـ مقصد یادشده تا به فعلیت محض نرسد، کمال یادشده بالقوه خواهد بود.

5ـ تا متحرک در مسیر فعلیت قرار دارد، بالقوه است و چون به مقصد رسید، قوه و حرکت هم پایان یافته و به فعلیت می‌رسد. پس حرکت بین قوه محض و فعلیت محض قرار دارد.

6ـ به همین جهت با کمالات دیگر تفاوت دارد. کمالات دیگر بین قوه محض و فعلیت محض قرار ندارند و این‌گونه نیستند که مقداری از آن محقق شده باشد و مقدار دیگری محقق نشده باشد. مثلاً مربع بودن کمالی برای شکل است ولی این‌گونه نیست که میان قوه و فعل باشد یا مقداری از آن محقق شده و مقداری محقق نشده باشد.

(فاذا عرفت هذا، ص24) تطبیق معنی حرکت بر جسم: هنگامی که جسم در مکانی باشد و حصول آن در مکان دیگر ممکن باشد، جسم در مکان نخست، فعلیت است و نسبت به آن ضرورت دارد ولی نسبت به آینده، دو امکان استعدادی دارد: 1ـ امکان توجه به مکان دوم 2ـ حصول در مکان دوم. با هر یک از دو امکان استعدادی یک کمال برای آن متصور است و می‌تواند به دست آورد، زیرا حصول در مکان دوم، ممکن است. هرچه ممکن الحصول باشد، کمال است پس حصول در مکان دوم، کمال است. هم‌چنین توجه به مکان دوم برای چیزی که در مکان اول قرار دارد ممکن است. هرچه ممکن الحصول باشد، کمال است پس توجه به مکان دوم، کمال است.

یکی از دو کمال یادشده (توجه به مکان مطلوب و حصول در آن) مقدم بر دیگری است و یکی متأخر از آن است. توجه به مکان دوم، مقدم است و وصول به مکان دوم، متأخر. پس حرکت کمال اول است و وصول به مکان دوم، کمال دوم.

نفس هم کمال اول برای جسم طبیعی آلی است، زیرا نفس، صورت نوعی شیئ مرکب است. صورت نوعی برای مادّه‌ای که آن را می‌پذیرد، کمال اول است و وصول به آثار و لوازم صورت نوعی، کمال دوم است.

پس حرکت کمال اول است برای شیئ بالقوه از جهت بالقوه بودن چنان‌که ارسطو گفته است.

(و امّا افلاطون الالهی) تعریف افلاطون از حرکت: خروج شیئ از مساوات، یعنی بودن شیئ به‌گونه‌ای که حال آن در هیچ آنی با حال قبل و بعد آن مساوی نباشد.

تعریف فیثاغورس: غیریت، یعنی بودن شیئ به‌گونه‌ای که حال آن در هر آنی با حال قبل و بعد آن مغایر باشد. شبیه به تعریف افلاطون. این دو تعریف شامل تغییر دفعی هم می‌شود.

تعریف حرکت به طبیعت حدناپذیر، یعنی طبیعت بی‌آغاز و انجام یا به انجام نرسیدن تقسیم آن.

تعریف متأخران: حصول نخستینِ شیئ در حیّز دوم و تعریف سکون به حصول دوم شیئ در حیز اول.

 

خلاصه تعاریف حرکت

ارسطو: 1ـ کمال اول است برای شیئ بالقوه از جهت بالقوه بودن

ارسطو: 2ـ خروج تدریجی شیء از قوه به فعل

افلاطون: 3ـ خروج شیئ از مساوات، یعنی بودن شیئ به‌گونه‌ای که حال آن در هیچ آنی با حال قبل و بعد آن مساوی نباشد.

فیثاغورث: 4ـ غیریت، یعنی بودن شیئ به‌گونه‌ای که حال آن در هر آنی با حال قبل و بعد آن مغایر باشد. شبیه به تعریف افلاطون. این دو تعریف شامل تغییر دفعی هم می‌شود.

فارابی: 5ـ خروج شیء از قوه به فعل

ملاصدرا: 6ـ حرکت، نحوه وجود شیءِ تدریجی الوجود است و عروض آن بر موضوعش از قبیل عروض محمول بالضمیمه و به‌ اصطلاح عارض وجود نیست.

7ـ تغییر تدریجی

8ـ خروج از اجمال به تفصیل 9ـ خروج از باطن به ظاهر 10ـ کشف المحجوب 11ـ خروج از وحدت به کثرت

(ص26) عقدة و حلّ: اشکال فخر رازی بر چیستی حرکت

حرکت قطعی: خروج تدریجی از قوه به فعل

حرکت توسطی: بودن متحرک بین مبدأ و منتهی

معروف این است که حکما بر این باورند که حرکت قطعی در خارج وجود ندارد و خارجْ ظرف تحقق حرکت توسطی است.

فخر رازی: وقتی حرکت در خارج وجود ندارد، اولاً، چگونه می‌توان آن را تعریف کرد و ثانیاً تعریفی کرد که نشان‌دهنده وجود خارجی معرَّف است؟

(مع انه اتفقت آراء الحکماء، ص27) تغییر تدریجی معنی ندارد. تغییر فقط دفعی است، زیرا وقتی چیزی تغییر می‌کند یا به سبب حصول چیزی در آن است یا به سبب زوال چیزی از آن. اگر نه زوال موجود رخ دهد نه حدوث معدوم، در این صورت تغییری رخ نداده است و این خلاف فرض است و فرض این است که تغییر رخ داده است.

اگر تغییر رخ داده است، نباید تدریجی باشد، زیرا شیئ جدید قبلاً معدوم بوده و بعداً موجود شده است، پس حادث است. حادث آغاز و انجامی دارد. آغاز شیئ حادث، اولین جزء آن است و این جزء تقسیم‌ناپذیر است وگرنه جزء نخستین نبود بلکه به اجزاء دیگر تقسیم می‌شد. پس باید جزء نخستینی باشد که تقسیم‌پذیر نباشد.

آن جزء نخستین یا در آغاز وجود خود موجود است یا نیست. اگر نیست، معدوم است و اولین موجود نیست. اگر هست، یا چیزی بالقوه دارد که هنوز به‌وجود نیامده باشد یا ندارد. اگر ندارد، تغییر دفعی است نه تدریجی و اگر هنوز چیزی از آن جزء نخست در قوه باقی مانده و به‌وجود نیامده است، آن‌چه باقی‌مانده یا عین همان است که موجود شده یا غیر آن است. اگر عین چیزی است که موجود شده، تناقض است، زیرا شیئ واحد هم موجود است و هم معدوم. اگر شیئ باقی‌مانده غیر از آن است که موجود شده، در این صورت، تمام جزء نخستین هنوز موجود نشده است و این خلاف فرض است و فرض این است که جزء نخستین موجود شده است.

حاصل: هر جزء پدید آمده یا بسیط است یا مرکب. اگر بسیط است، حصول آن دفعی است نه تدریجی. اگر مرکب باشد، مرکب از اجزاء دفعی خواهد بود و در هر دو صورت تغییر دفعی است، نه تدریجی.

(أقول انّ بهمنیار)، پاسخ بهمنیار: این اشکال، تعریف حرکت را نفی نمی‌کند بلکه وجود حرکت قطعی را نفی می‌کند و این اشکال نیست، زیرا حرکت قطعی در خارج وجود ندارد. آن‌چه وجود دارد، حرکت توسطی یک شیئ سیال است که بین آغاز و انجام در سیلان است و خود آن امر متوسط، منقضی و سیال نیست یعنی سیلان در ذات و هویت آن نیست. (انکار حرکت جوهری)

توسط بین آغاز و انجام، حالتی است که شیئ در آن هنوز به مقصد نرسیده است و در خارج وجود دارد امّا حرکت قطعی که امر واحد سیال مستمر است، تنها در ذهن وجود دارد که با «آن» سیال ترسیم می‌شود.

(و جمهور المتأخرین)، نقد میرداماد بر نفی حرکت قطعی توسط بهمنیار

جمهور متأخران، مانند بهمنیار برای حرکت قطعی تنها وجود ذهنی قائل شده‌اند و وجود خارجی آن را نفی کرده‌اند.

منکران حرکت قطعی می‌گویند وجود حرکت توسطی در خارج، سبب استمرار حرکت در ذهن است، زیرا در حرکت توسطی یک امر بسیطی وجود دارد که بین آغاز و انجام حرکت، سیلان دارد. گذشته آن در خارج وجود ندارد. این امر بسیط سیال مانند نقطه‌ای است که با حرکت بر خط، به تدریج خطی ترسیم می‌کند. نقطه به‌گونه‌ای است که با ترسیم خط، اجزاء سابق آن با هم جمع می‌شوند و در خارج هم خط وجود دارد، ولی امر بسیطی که زمان را ترسیم می‌کند، به دلیل سیلان، اجزاء سابق آن از بین می‌روند و همیشه تنها یک آن وجود دارد. وجود اجزاء سابق فقط در ذهن است نه خارج.

(اذا کان حصول الشیئ، ص28) اینک پاسخ نقضی میرداماد: اگر دلیل بهمنیار بر وجود نداشتن حرکت قطعی درست باشد، تنها وجود خارجی آن را نفی نمی‌کند بلکه وجود ذهنی آن را نیز نفی خواهد کرد.

(و قد برهن)، پاسخ حلی میرداماد برای اشکال فخر رازی: مقدمه یکم: اتصال صورت جسمی و منفصل نبودن آن به اجزاء غیرمنقسم، برهانی است و دلایل ترکیب جسم از اجزاء ریز نشکن، ناتمام است.

مقدمه دوم: خروج جسم از مکانی به مکان دیگر، محسوس است و این خروج، امری تدریجی است که منطبق بر مسافت متصل است و با چشم دیده می‌شود.

نتیجه: چون خروج، امری تدریجی و منطبق بر مسافت متصل است، پس کمیت متصلی (زمان) اثبات می‌شود که غیرقارّ است و اجزاء آن اجتماع در وجود ندارند. انطباق حرکت و زمان به عنوان امر متصل غیرقارّ بر مسافتی که حرکت در آن رخ داده است، به عنوان کمیت متصل قار، غیرقابل انکار است.

کشف اساسی مغالطه فخر رازی از این قرار است: رازی می‌گفت: تغییر با حدوث چیزی پدید می‌آید و هر حادثی، آغاز و انجامی دارد و آغاز باید بسیط و تقسم‌ناپذیر باشد. جزء بسیط آغازین در آغاز وجود خود یا موجود است یا معدوم. اگر موجود باشد، یا به‌طور کامل موجود است یا بخشی از آن موجود نیست. اگر به‌طور کامل موجود باشد، وجود آن دفعی است نه تدریجی، چون بسیط است و...

دفع مغالطه رازی: مغالطه رازی از آن‌جا ناشی می‌شود که برای هر حادثی، آغازی قائل می‌شود بدون آن‌که معنی آغاز را روشن کند. آغاز دو معنی دارد: 1ـ جزء نخست 2ـ مسبوق به عدم بودن.

کاربرد آغاز برای چیزی مانند حرکت خطاست، زیرا حرکت و هر متصلی که منقطع و محدود است، آغاز به این معنی ندارد، چنان‌که پایان هم به معنی جزء آخر ندارد. آغاز به این معنی، همان جزء لایتجزی است که برای زمان، حرکت و جسم محال است.

معنی دوم آغاز، درست است و هر موجود متصل محدودی، آغاز و پایان دارد، یعنی از جایی شروع کرده و به جایی ختم می‌شود.

پس رازی دو معنی از آغاز را با هم خلط کرده و آن‌چه را محال است، به جای آن‌چه ممکن است به‌کار برده است. معنی دوم اگرچه ممکن است ولی اشکال رازی ارتباطی به آن ندارد.

بیان میرداماد از این قرار است: ظرف وجود برخی از اشیاء «آن» است و ظرف وجود برخی دیگر، زمان است. موجودات زمانی، اجزاء بالفعل ندارند تا در «آن» واقع شوند. ظرف آن‌ها زمان است. ظرف و مظروف زمانی تا بی‌نهایت تقسیم‌پذیر است و در عین حال، اجزاء آن‌ها بالفعل نیست و هر جزئی که بالفعل شود، امتداد دارد و «آنی» نیست بلکه تدریجی و زمانی است. موجودی که اجزاء «آنی» دارند، دفعی هستند.

(و من تعاریف الحرکة، ص29) تعریف دیگر شیخ برای حرکت: تبدّل اندک اندک حال قارّ در جسم به‌سوی یک شیئ، به‌گونه‌ای که متحرک با این تبدّل به آن شیئ برسد.

اجزاء تعریف: 1ـ تبدیل حال قارّ برای احتراز از تبدیل حال غیر قارّ است، مانند انتقال از یک نوع به نوع دیگر از مقوله یا انتقال از فردی به فرد دیگر. انتقال در سه مقوله متی، فعل و انفعال وجود دارد ولی حرکت نیست.

2ـ حال قارّ مقید به جسم، احتراز از احوال نفوس مجرد است. مانند تبدّل صفات و ادراکات و حالات نفس در بیداری و خواب که حرکت نیست ولی تبدّل هست.

(قوله یسیرا یسیرا) 3ـ اندک اندک، احتراز از تبدّلات دفعی است، مانند تبدّل صور جسمی هیولی که از نظر مشاء از سنخ کون و فساد و دفعی است. بر اساس حرکت جوهری این تبدّلات نیز از سنخ حرکت است.

(علی سبیل اتجاه، ص30)، 4ـ توجه به غایت، احتراز از تبدّلاتی است که متوجه غایت نیست، مانند کم و زیاد شدن نور اجسام به سبب تابش مستقیم و غیر مستقیم خورشید.

5ـ سببیّت تبدّل برای وصول، مقصود از سبب، قریب و ذاتی آن است. این قید احتراز از تبدّلاتی است که سببیّت برای وصول به مقصد سببیّت ذاتی ندارد، مانند سببیّت حرکت نسبت به شرور که بعید و بالعرض است.

6ـ بالقوه یا بالفعل بودن چیزی که متحرک به آن می‌رسد. این قید برای شمول مقصود بالقوه و بالفعل است. مثلاً حرکت مستقیم، غایت بالفعل دارد ولی حرکت دوری، غایت بالقوه دارد.

(و من تعاریفها)، تعریف دیگر: زوال از حالی به حالی یا سلوک از قوه به فعل. به نظر شیخ، این تعریف غلط است، زیرا تعریف باید جنس و فصل داشته باشد ولی زوال و سلوک نه جنس‌ هستند نه به منزله جنس بلکه مرادف با حرکت‌اند.

(و اقرب التعاریف، ص31) آخرین تعریف که اقرب آن‌هاست: توافی حدود بالقوه به‌گونه متصل. اگر موافات و پی‌درپی آمدن متصل حدود بالقوه باشد، حرکت است و اگر این موافات، منقطع باشد، سکون است.