المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل بیستم: طبیعت، مبدأ قریب حرکت
فصل بیستم: طبیعت، مبدأ قریب حرکت (ص64)
دو مطلب در این فصل مطرح میشود: 1ـ هر متحرکی طبیعتی دارد که مقتضی حرکت آن است. 2ـ مبدأ هر حرکت جسمانی، طبیعت جسم است، خواه حرکت طبیعی باشد، خواه قسری و خواه ارادی.
بر اساس این دو مطلب، سیلان ذاتی صور طبیعی هم اثبات میشود. توجه به این نکته لازم است که موضوع بحث درباره استناد حرکت به طبیعت و جسم، حرکت فاعلی است نه قابلی. مقصود از حرکت قسری که مستند به طبیعت شیئ است هم حرکت قسری فاعلی است. پس حرکت قلم در دست نویسنده یا چیزی که کسی آن را حمل میکند، خارج از بحث است، زیرا اینها فاعل حرکت نیستند بلکه قابل آناند.
استناد حرکت به طبیعت
استناد حرکت به طبیعت اشیاء متحرک، در حرکت طبیعی روشن است. بهعلاوه، اگر ثابت شود که حرکات قسری و ارادی به طبیعت مستند است، ثابت میشود که هر متحرکی، طبیعتی دارد که مبدأ حرکت است و اگر چنین طبیعتی پذیرفته نشود، بازگشت حرکت قسری و ارادی به طبیعت که برهانی هم هست، نادرست خواهد بود. پس استناد حرکت طبیعی به طبیعت، نیاز به دلیل مستقل ندارد.
(اما اذا کانت قسریة)، امّا اگر حرکت قسری باشد، دلایل استناد آن به طبیعت بدین شرح است:
(فلان الاقسر)، دلیل یکم: فاعل حرکت، یا طبع است یا قسر یا اراده. حرکت قسری به طبیعی برمیگردد، زیرا اگرچه قاسر از بیرون بر مقسور اثر گذاشته است ولی فاعلیت قاسر بیرونی، بالعرض است، زیرا اگر بالذات بود، باید با قطع ارتباط متحرک با آن، حرکت هم قطع شود، در حالی که سنگی که با دستی پرتاب میشود با قطع ارتباط سنگ با دست، به حرکت خود ادامه میدهد، در حالی که اگر دست قاسر علت بالذات بود، باید حرکت مقسور به آن متصل باشد و با وجود آن حرکت داشته باشد و با قطع ارتباط با آن از حرکت بایستد، زیرا چنانکه در جای خود گفته شد، علت و معلول با هم تلازم وجودی دارند. ادامه حرکت مقسور پس از قطع ارتباط آن با قاسر، نشاندهنده این است که قاسر خارجی، فاعل بالذات نیست بلکه بالعرض و معدّ است. فاعل حرکت قسری، طبیعت مقسور است که همراه با حرکت است.
(و ایضاً)، دلیل دوم: اگر حرکت قسری مستند به قاسر باشد، یا حرکت قاسر به طبیعت برمیگردد یا آن هم به قاسر دیگری مستند است. اگر به قاسر دیگری مستند باشد و این زنجیره ادامه یابد، به تسلسل محال میانجامد و اگر بیواسطه یا باواسطه به طبیعت، مستند باشد، مطلوب ثابت است.
(و امّا اذا کانت ارادیة)، استناد حرکت ارادی به طبیعت
مقصود از فاعل ارادی در برابر فاعل بالطبع و بالقسر است، نه در برابر فاعل بالعنایه و بالرضا یا بالتجلی.
(انّ المبدأ القریب)، دلیل یکم: حرکت ارادی نیز به طبیعت مستند است، زیرا اراده بدون وساطت طبیعت، منشأ حرکت نیست. منشأ قریب حرکت، اعضاء و جوارح است و اعضاء و جوارح اگرچه به اراده نفس عمل میکنند ولی کارشان طبیعی است، همانگونه که قسری که بر سنگ وارد میشود، اگرچه سبب میشود پرتاب سنگ قسری باشد ولی فعل سنگ هم در آغاز پرتاب هم در ادامه حرکت آن، طبیعی است.
این گمان عمومی که فاعل قریب و مباشر حرکات ارادی، نفس است، درست نیست، زیرا این قوه محرکه موجود در اندام آدمی است که پس از تصور، تصدیق، شوق و اراده به انجام کار میپردازند. این قوه محرکه موجود در عضلات همان طبیعت آنهاست و اعضاء مطیع آن هستند.
(و نحن نتیقن بالوجدان)، دلیل دوم: با وجدان و دریافت درونی مییابیم که چیزی که سبب میل جسم به مکانی یا حالی میشود، قوه و صورتی است قائم به جسم که طبیعت نام دارد.
نکته: صورت از آن جهت که مکمل مادّه است، صورت نام دارد و از آن جهت که مبدأ حرکت و اثر است، طبیعت نامیده میشود و از آن جهت که مبدأ تغیر و دگرگونی شیئ است، مادّه نام دارد. قوه، طبیعت، صورت نوعی، همان کمال اول جسم طبیعی است. این کمال اگر همراه با علم و اراده باشد، نفس نام دارد.
اشکال: منشأ حرکت اشیاء، اعراض طبیعت آنهاست نه خود طبیعت آنها.
پاسخ: خود اعراض، محصول طبیعت هستند و بدون استناد به طبیعت نه چیزی هستند و نه فعل و اثری دارند.
(و لهذا عرفها الحکماء، ص65) تعریف حکما از طبیعت: مبدأ حرکت و سکون جسم.
دلیل سوم: در طبیعیات قدیم نیز حرکت را به قوه، طبیعت و میل طبیعی شیئ نسبت دادهاند.
(و قد برهنوا)، آنها دلیل آوردند بر این که هر چیزی که میلی از خارج میپذیرد، باید میل طبیعی هم داشته باشد و به همین سبب است که اشیاء بهسوی مقاصد خاصی حرکت میکنند نه بدون مقصد یا هر مقصدی.
(و قد علمت)، پیشتر گفته شد که علت مباشر حرکت، باید متحرک و سیال باشد وگرنه استناد امر سیال و حرکت به امر ثابت به صدور متحرک از سیال میانجامد که محال است و به نفی علیت میانجامد.
(و الحکما کالشیخ)،[6] شیخ و دیگران هم اعتراف کردهاند که طبیعت اگر متحرک نباشد ممکن نیست علت حرکت باشد. البته آنها به حرکت جوهری طبیعت نرسیدند، به همین جهت گفتهاند تجددِ مراتبِ قرب و بعد به غایت در حرکات طبیعی و تجدد احوال در حرکات قسری و تجدد ارادات در حرکت نفسی و ارادی سبب میشود طبیعت حرکت داشته باشد و با حرکت آن علیت آن برای حرکات دیگر منعی ندارد و سبب صدور متجدد از ثابت نخواهد بود.
(أقول: ما ذکروه غیر مجد)، ملاصدرا: 1ـ استناد حرکت طبیعت به تجددِ مراتبِ قرب و بعد به غایت و تجدد احوال در حرکات قسری و تجدد ارادات برای حل استناد متغیر به ثابت بسنده نیست، مگر آنکه حرکت در متن فاعل مباشر راه یابد، همانگونه که حرکت در متن فعل راه یافته است.
2ـ تجدد مراتب، احوال و ارادات باید به چیزی که بالذات حرکت دارد مستند باشد وگرنه مشکل یادشده حل نخواهد شد.
(لما عرفت من انتهاء القسر)، 3ـ پیشتر استناد حرکت قسری به طبیعت، مدلل شد و نیز گفته شد که نفس در حرکات طبیعی با استخدام طبیعت حرکت میبخشد. به هر حال، همه حرکات معلول طبیعت است و به آن میانجامد.
4ـ وجود حرکت قسری نشاندهنده آن است که مقسور طبیعتی دارد که مقتضی حرکتی غیر از حرکت قسری است، زیرا اگر چنین طبیعتی نداشته باشد، حرکت قسری معنی ندارد و در این صورت همه حرکتها برای آن طبیعی خواهد بود.
اشکال: حکمای مشاء چنانکه گفته شد، ضرورت تغییر و سیلان فاعل قریب حرکت را پذیرفتهاند ولی این پذیرش مستلزم آن نیست که ذات فاعل قریب متجدد باشد بلکه با ثبات ذات طبیعت، ممکن است تغییر لازم برای فاعل قریب، از خارج به آن ملحق شود. مثلاً نفس با آنکه به حسب ذاتش مجرد و ثابت است، میتواند بهخاطر عوامل بیرونی حرکت عرضی داشته باشد و با آن حرکت عرضی، علت قریب حرکات باشد. این راه نخست تبیین ربط متغیر به ثابت از نظر مشاء است.
پاسخ ملاصدرا: این اندازه برای تبیین ربط متغیر به ثابت و ربط حادث به قدیم بسنده نیست، زیرا تغییر طبیعت با تغییر در اعراض و حالت تأمین نمیشود بلکه باید این تغییر به ذات و طبیعت اشیاء منتهی شود، علت فاعلی حرکت در امور طبیعی چیزی جز طبیعت نیست. اگر تغییر هر حال و صفتی مستند به حال و صفت پیش از خود باشد، چیزی تبیین نشده است. تبیین زمانی است که حرکت اعراض و حالات به ذات منتهی شود.
چنانکه گفته شد، حرکت قسری نیز به حرکت طبیعی باید ختم شود.
(و علمت انّ النفس)، در حرکات ارادی نیز نفس جز از طریق استخدام طبیعت، حرکتی را در بدن ایجاد نمیکند و در نتیجه، نفس در فاعل قریب حرکت طبیعی تأثیر میگذارد و حرکت اعراض و حالات طبیعت هم مستند به طبیعت است و این مستلزم آن است که خود طبیعت، حرکت داشته باشد.
اگر فاعل حرکت، امری ثابت باشد، با بقاء آن باید حرکت هم باقی باشد، حال آنکه جزء نخست حرکت از بین میرود تا جزء دوم آن پدید آید. همینگونه است نسبت به اجزاء بعدی حرکت که اگر مستند به فاعل ثابت باشد، نباید از بین بروند، زیرا علت آنها به دلیل ثابت بودن، باقی است و با فرض بقاء اجزاء حرکت، دیگر حرکت نخواهد بود بلکه امر ثابتی است که به فاعل ثابت مستند است.
پاسخ مشاء: طبیعت علت فاعلی اجزاء حرکت است ولی علت تام آنها نیست. همانگونه که با وجود طبیعت همه اجزاء حرکت محقق نمیشوند، با بقاء آن هم همه اجزاء حرکت باقی نمیمانند. فاعلیت طبیعت برای اجزاء حرکت، مقید به وجود شرایط و زمینههایی است که همه آنها همراه با طبیعت موجود نیستند بلکه به تدریج و با تأثیر هر یک از اجزاء پیشین طبیعت، زمینه و شرایط پیدایش جزء بعدی فراهم میشود و همینگونه ادامه مییابد. حاصل آنکه طبیعت برای همه اجزاء حرکت علت تام نیست تا با وجود طبیعت همه آنها موجود شوند و با بقاء آن نیز همه باقی بمانند.
اشکال: فاعلیت طبیعت به وجود شرایط و زمینهها برای اجزاء حرکت غیر از جزء نخست ممکن است پذیرفته شود ولی درباره جزء نخستین بسنده نیست، زیرا طبیعت نسبت به آن فاعل تام است و با بقاء آن باید جزء نخست حرکت باقی بماند، حال آنکه اگر باقی بماند، حرکت، حرکت نخواهد بود.
شاید بتوان گفت، طبیعت نسبت به جزء اول حرکت نیز مشروط به شرایط و معدّات و حالاتی است که با وجود آنها جزء اول حرکت پدید میآید و با بقاء همه آنها جزء اول حرکت هم باقی میماند ولی اگرچه طبیعت باقی میماند ولی شرایط و معدات آن باقی نمیمانند. به همین سبب در عین حال که طبیعت باقی است، جزء اول حرکت از بین میرود. در واقع، طبیعت برای حرکت، علت تام نیست.
حاصل راه نخست تبیین فاعلیت مباشر طبیعت برای حرکتهای طبیعی از نظر مشاء این شد که طبیعت در ذات خود ثابت است ولی به حسب حالات و عوارض خود متغیر است. طبیعت با این تغیرات عارضی، علت ایجاد حرکت است.
(فان قیل)، راه دوم تبیین ربط متغیر به ثابت و ربط حادث به قدیم: زنجیرهای از حرکات و محرکات را در نظر بگیریم تا هر یک از آن محرکها علت یکی از آن حرکات باشد. توضیح: دو سلسله را فرض کنیم: 1ـ سلسله حرکتها 2ـ سلسله احوال و معدات یا قرب و بعدها نسبت به غایت. هر جزئی از سلسله حرکتها مستند به جزئی از سلسله معدات است و عدم بقاء اجزاء حرکت بدین دلیل است که اجزاء معدات و احوالی که به همراه علت فاعلی (طبیعت) نسبت به اجزاء حرکت علیت دارند از بین میروند. در واقع، جزئی از احوال و معدات طبیعت که علت فاعلی حرکت است، از بین میرود و طبیعت که باقی مانده علت تام نیست، در نتیجه معلول آن جزء از معدات که جزء نخست حرکت است نیز از بین میرود و احوال و معدات جزء دوم پدید میآید و در نتیجه جزء دوم حرکت هم پدید میآید، آن حال مؤثر در جزء دوم از بین میرود، جزء دوم حرکت هم از بین میرود و همینگونه ادامه مییابد. مثلاً تصور حرکت سبب برداشتن گام اول شود، گام اول سبب تصور گام دوم و برداشتن گام دوم سبب تصور گام سوم و همینگونه ادامه یابد.
(أقول، ص66) اشکال نخست ملاصدرا بر راه دوم: این بیان هم بسنده نیست، زیرا سخن در علت ایجاد کننده حرکت است نه علت معدّ آن. علت ایجاد کننده حرکت بنا بر نفی حرکت جوهری، باید موجود مجرد باشد و موجود مجرد مشروط به معدّ و قابل نیست. اجزاء دو سلسلهای که لحاظ شد، نسبت به هم معدّ هستند. مثلاً هر گامی از حرکت نتیجه گامی در معدات است که آن گام از معدات نتیجهای گامی دیگر از حرکات در مرحله پیش است.
اینها اگرچه ممکن است درست یا حتی دقیق هم باشند ولی علت اعدادی است نه فاعلی، یعنی همه این حالات، قرب و بعدها و معدات زمینهساز فاعلیت علت فاعلی است نه آنکه خودشان فاعل باشند. اگر آن فاعل هم بخشی از معدات یا مجموعه آن باشد، باز هم حرکت متوقف بر چیزی دیگری است که اولاً، از سنخ معدات و تغییرپذیر نباشد، ثانیاً فاعل حرکت باشد نه معدّ آن، هرچند فاعلیت آن متوقف بر امور بسیاری باشد.
هیچ یک از این دو سلسله علت فاعلی برای دیگری نیست، زیرا اولاً، ویژگی علت فاعلی را که ثبات و خودبسندگی است، ندارند و ثانیاً اگر یکی از آن دو علت برای دیگری باشد، از آنجا که آن دیگری هم به نوبه خود علت برای آن است، تقدم شیئ بر خود لازم میآید.
(و لا مخلص عن هذا)، راه رهایی از این اشکالات: استناد حرکت به طبیعت سیال که سیلان، همه ذات و هویت آن باشد. این طبیعتِ عین سیلان، علت مباشر همه حرکات عرضی است. این طبیعت سیال بین فاعل محض و قابل محض قرار دارد.
شأن مادّه، قوه و زوال است و شأن فاعل محض، افاضه و ایجاد است. پس همواره جسم از جهت قابلیت خود، حرکت و کمالی را از دست میدهد و از طرف فاعل جبران میشود و بدل آن افاضه میشود. اسم شریف جبار به همین معناست.
(و ایضاً من راجع)، اشکال دوم ملاصدرا بر راه دوم: اگر به وجدان خود رجوع کند، مییابد که این دو سلسله و اجزاء آن در وجود متأخر از طبیعتاند و تا طبیعت وجود نداشته باشد، سلسلههای یادشده وجود نخواهند داشته تا برای هم معدّ باشند یا نباشند. پس این دو سلسله به طبیعت بر میگردند. اگر طبیعت ثابت باشد، ربط آن به علت ایجادی ثابت، ممکن نخواهد بود. پس گریزی نیست جز اینکه طبیعت عین سیلان باشد و به جعل بسیط، فعل و معلول موجود ثابت باشد.
(و هذا علی قیاس ما ذکر)، تمثیل: همانگونه که در برهان وسط و طرف گفته میشد اگر علیتها به یک علت بالذات منتهی نشوند، لازمهاش این است که وسط بدون طرف موجود باشد، در حالی که وسط و طرف، متضایفاند و دو امر متضایف بدون هم تحقق ندارند، اینجا هم همینگونه است: عوامل و اجزاء حرکت، نسبت به هم علیت و معلولیت دارند. اگر هر یک از اجزاء سلسله حرکتها و قرب و بعدها و معدات تا بینهایت برای دیگری علت باشند، غیر از جزء اخیر همه عنوان وسط دارند و وسط بدون طرف ممکن نیست. پس باید جزیی وجود داشته باشد که وابسته به اجزاء و معدات پیشین نباشد تا طرف باشد. پس باید مجموع حرکات به علت ثابتی مستند باشد. در این صورت مسأله ربط متغیر به ثابت بازخواهد گشت. تنها راه حل آن نیز سیلان طبیعت است تا وجود آن مستند به علت ثابت باشد، نه حرکت آن یا ذات ثابت آن بدون حرکت.
(علی انّ مراتب القرب)، اشکال سوم ملاصدرا بر راه دوم: دو سلسله یادشده، جدای از هم نیستند تا برخی از یک سلسله بر اجزاء سلسله دیگر تأثیر بگذارند بلکه آن دو یکی هستند. قرب و بعد در واقع همان اجزاء حرکت است نه جدای از آن. ازاینرو تأثیر آنها بر اجزاء حرکت، تأثیر شیئ بر خودش است.
(و امّا نفس الحرکة، ص67)، با توجه به آنچه گفته شد، این پرسش که: علت طبیعت سیال چیست، پاسخ خود را خواهد یافت: علت طبیعت سیال که تجدد عین ذات آن است، همان علت وجود آن است نه آنکه وجودش علتی داشته باشد و حرکتش علتی دیگر.





