المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل بیست و هشتم: تأكید بر حركت در جواهر طبیعی
فصل بیست و هشتم: تأكید بر حركت در جواهر طبیعی[13] (ص108)
این فصل رفع یك شبهه و یا استبعاد است: حرکت جوهری را هیچ یک از حکما نگفتهاند. حكما امور غیر قارّالذات را فقط دو چیز دانستهاند: یكی زمان و دیگری حركت.
چهار پاسخ به آن
پاسخ یکم: باید تابع برهان بود نه گفته این و آن؛ در مسائل علمی باید مانند مسافر بود نه مانند ساكن.
پاسخ دوم: سخن حكما كه امر غیر قارّالذات را منحصر در زمان و حركت دانستهاند و طبیعت را ذكر نكردهاند، توجیه دارد. توجیه این است كه اموری كه در ماهیت و مفهوم آنها بیقراری اخذ شده، تنها حركت و زمان است. مقصود ما از غیر قارّالذات بودن طبیعت، ماهیت آن نیست. مقصود این نیست که در مفهوم طبیعت، بیقراری اعتبار شده است بلكه وجود جوهر طبیعی غیر قارّالذات است.
(و ثالثا، ص109) پاسخ سوم: حتی غیر قارّالذات بودن حركت و زمان هم درست نیست، زیرا حركت، خود خروج تدریجی شیئ از قوه به فعل است، نه «خارج از قوه به فعل بهگونه تدریج». خروج شیئ از قوه به فعل تدریجاً، مفهوم «نسبی» و انتزاعی است، یعنی موجودی در ذهن وجود دارد ولی چون منشأ انتزاع آن در خارج وجود دارد (معقول ثانی فلسفی)، به خارج نسبت داده میشود.
توضیح: یك شیئ كه به طرف شیئ دیگر حركت میكند، در یك آن، به آن شیئ واصل میشود. این وصول دفعی است. در اینجا وصول، حادث است؟ حدوث این وصول هم حادث است. امّا اگر حدوث وصول، حادث است، پس اینجا دو حادث وجود دارد: 1ـ وصول 2ـ حدوث وصول. نقل كلام میكنیم به «حدوثِ حدوث وصول». پس یک چیز بیشتر حادث نشده است و آن وصول است. از «وجود پس از عدم» مفهوم حدوث را انتزاع میكنیم. از اینرو حدوث، امری نسبی است، زیرا این مفهوم از مقایسه وجود شیئ در زمان حال و عدم وجود شیئ در گذشته انتزاع میشود. حدوث، حادث است نه به حدوث دیگر بلكه به حدوث منشأ انتزاعش. پس حدوث، وجودی غیر از وجود حادث ندارد. حركت همان حدوث است ولی حدوث تدریجی.
در واقع حركت، ذات ندارد همانگونه که حدوث، ذات ندارد. شیئ متحرك و «ما فیه الحركه» است كه ذات دارد. حركت امر غیر قارّالذات نیست بلكه عین عدم قرارالذات است و این دو با هم تفاوت دارند.
حاصل آنکه این حرف كه حركت یك امر غیر قارّالذات است غلط است، زیرا حركت نه قارّالذات است نه غیرقارّالذات بلكه نفس عدم قرارالذات است. «عدم قرارالذات» غیر از «امر غیر قارّالذات» است. ماهیت غیرقارّالذات، غیر از حركت است، زیرا حركت، عدم قرار ذات آن ماهیت است نه غیرقارّالذات.
تجدد، ما به التجدد و متجدد نباید با هم خلط شود. تجدد، امر نسبیِ انتزاعی است که منشأ انتزاع دارد.
متجدد همان متحرك است. ما فیه التجدد یا ما به التجدد، مقولهای است كه حركت در آن رخ میدهد.
ابیضیت، ابیض و بیاض هم همینگونه است. ابیضیت، معنی نسبی انتزاعی است. ابیض، جسم است و بیاض وصف.
مقصود این نیست که حركت و تجدد موجود نیست یا امری نسبی و انتزاعی است و نقطه مقابلش یعنی سكون وجود دارد. تحلیل حركت به اینجا میرسد که آن چیزی كه غیرقارّالذات است، خود حركت نیست بلکه طبیعت و هر مقولهای است كه حرکت در آن رخ میدهد. حركت، خود عدم قرار الذات است نه چیز دیگر.
در ربط متغیر به ثابت، شیخ و دیگران میگویند: رابط میان ثابت و متغیر و میان قدیم و حادث، حركت است. حركت، از وجهی ثابت و از وجهی متغیر است. از وجه ثابتش با ثابت مرتبط است و از وجه متغیرش با عالم مرتبط است.
اینک، حركت، یك حقیقت نیست تا شایستگی ربط میان حادث به قدیم را داشته باشد. چیزی رابط میان حادث و قدیم است كه حركت صفت آن است و حركت از لوازم آن است. رابط میان حادث و قدیم چیزی است كه حركت از حاقّ ذاتش انتزاع شود و آن طبیعت است. پس رابط میان متغیر و ثابت و میان حادث و قدیم «طبیعت جوهری» است نه حركت.
بر این اساس، مهمترین تعریفی كه برای حركت كردهاند مخدوش میشود: «كمالٌ اولُ لما بالقوة من حیث إنّه بالقوة». در این تعریف، حركت چیزی لحاظ میشود که حادث و كمال است و امر بالقوهای به واسطه حركت به فعلیت میرسد.
دو معنای ما به التجدد: ملاصدرا سه واژه تجدد، ما به التجدد و متجدد را به كار میبرد. گاهی ما به التجدد را بر مقولهای كه متحرك در آن مقوله حركت میكند، تطبیق میكند و میگوید مقصود از «ما به التجدد» چیزی است كه از قوه به فعل خارج میشود. گاهی ما به التجدد را بر موضوع تطبیق میکند.
در حركت، جوهر از قوه به فعل خارج میشود؛ اگر حركت، جوهری باشد، هم متحرك جوهر است و هم ما فیه الحركه. اگر حركت در اعراض باشد، آیا جسم و موضوع، در أین یا كیف حركت میكند و از قوه به فعل خارج میشود، به این معنا كه جسم میتواند در این یا آن مكان باشد و بودن جسم در این مكان و آن مكان است كه به فعلیت میرسد یا خود مقوله است كه تدریجاً از قوه به فعل میرسد، یعنی أین بالقوه به أین بالفعل و كیف بالقوه به كیف بالفعل تبدیل میشود؟
قبلاً گفته شد: این دو در واقع یکی است، زیرا وجود فی نفسه عرض عین وجود لغیره است. پس در آنِ واحد هم أین از قوه به فعل خارج میشود و هم جسم در أین و در تأیّن خودش از قوه به فعل خارج میشود و اینها دو چیز نیست. أین، وجود مستقل از جسم ندارد. پس چه بگوییم جسم از قوه به فعل خارج میشود یا خود آن مقوله از قوه به فعل خارج میشود، هر دو درست است.
پس ملاصدرا که «ما به التجدد» را به دو معنا بهکار میبرد، به یک مطلب برمیگردد.
حاصل نکته سوم این است که حركت یك امر نسبی و انتزاعی است.
(و امّا رابعاً، ص110) پاسخ چهارم: اینكه حركت جوهری خلاف نظر همه حکماست، سخنی نادرست است، زیرا پیش از همه خدای كریم كه «اصدق الحكماء» است، بدان تصریح کرده است.
1ـ وَ تَرَی اَلْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحاب؛ این كوهها را تو جامد و ساكن میبینی، حال آنكه مثل ابرها در حركتند. مفسران آن را مربوط به قیامت میدانند ولی اولاً، دلیلی ندارد. ثانیاً آیات دیگر درباره وضعیت كوهها در قیامت، چیز دیگر میگوید: وَ سُیِّرَتِ اَلْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً؛ یَوْمَ یَكُونُ اَلنّاسُ كَالْفَراشِ اَلْمَبْثُوثِ وَ تَكُونُ اَلْجِبالُ كَالْعِهْنِ اَلْمَنْفُوشِ.
2ـ أَلا إِلَی اَللّهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ؛ و إِلی رَبِّكَ مُنْتَهاها.
(و فی کلمات الاوائل تصریحات، ص111) شواهدی در سخنان عرفا و حکمای پیشین
1ـ افلوطین در اثولوجیا: عالَم، حكم یك موجود زنده را دارد و یك نفس و قوه مدبر بر آن حكومت میكند، مثل بدن انسان كه نفس بر آن حكومت میكند. اگر این نفس وجود نداشته باشد، طبیعت بدن انسان سیلان و فناست.





