المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل سی و ششم: در حقیقت «آن» و كیفیت وجود و عدمش
فصل سی و ششم: در حقیقت «آن» و كیفیت وجود و عدمش (ص166)
این فصل مطلب مهمی ندارد. در عین حال سه مطلب در این فصل مطرح میشود: 1ـ حقیقت «آن» که حد مشترك میان دو قسمت از زمان است. 2ـ كیفیت وجود «آن» 3ـ کیفیت عدم «آن»
«آن» چهار معنی دارد: 1ـ معنایی كه فرع زمان و صفت برای زمان است. 2ـ معنایی كه راسم و سازنده زمان است و زمان، فرع آن است. 3ـ معنایی که با اینکه رایجتر است ولی چون نادرست است، ملاصدرا آن را مطرح نکرده است. 4ـ معنی عرفی (قطعهای از زمان كه خود آن قطعه هم زمان است ولی زمان کوتاه) که ارتباطی به فلسفه ندارد.
از آنجا که زمان از نوع مقدار یعنی طول است و لازمه طول بودن این است كه امتداد باشد، یعنی بتوان برای آن اول، وسط و آخر فرض كرد و بتوان آن را در ذهن تقسیم كرد، طول هرچه کوتاه باشد باز هم هویت خود را دارد. اگر خط بود با کوتاه شدن، باز هم خط است و اگر زمان بود با کوتاه شدن باز هم زمان است و تقسیمپذیر، هر چند آن را «آن» بنامند.
معنی سوم آن: كوچكترین جزء زمان كه قسمتپذیر نیست؛ جزء لایتجزای زمان كه امتداد ندارد. اجزاء لایتجزی داشتن زمان به این معناست كه زمان كه ممتد است، از ذرات كوچكی تركیب شده كه پس و پیش و گذشته و آینده ندارند. بنابراین، كوچكترین جزء زمان، زمان نیست چون امتداد و بعد ندارد.
فلاسفه این معنی از «آن» مانند جزء لایتجزی در اجسام را نفی میكنند ولی متكلمان قائل به آن هستند.
متكلمان: هر جسمی از ذرات كوچكی تركیب شده كه خودشان جسم نیستند و طول، عرض و عمق ندارند. مقصود متكلمان از نقطه، نقطه جوهری است؛ چیزی قائم به ذات، دارای وضع و قابل اشاره حسی، نه نقطه هندسی كه قائم به خط است. این غیر از نظریه دموکریت است كه میگوید هر جسمی تركیب شده از ذرات بسیار كوچك غیرقابل ابصاری كه خودشان جسمند و طول، عرض و عمق دارند.
بر اساس این نظریه، زمانْ امتدادی است كه از مجموع آناتی كه امتداد ندارند، تشكیل شده، همانگونه كه جسم(به نظر متكلمان) امتدادی (طول، عرض و عمق) است كه از واحدهایی كه طول و عرض و عمق ندارند تشكیل شده است. بنا بر نظریه متكلمان در باب اجزاء جسم، جسم از جهت جسم بودن (جوهر قابل ابعاد ثلاثه) وجود واقعی ندارد، زیرا جسم به معنی قابل ابعاد ثلاثه، مجموع امور غیرقابل ابعاد ثلاثه است. اگر زمان هم مركب از «آن» به همین معنی باشد، زمان هم وجود واقعی ندارد، یعنی زمان که مقدار است، مجموعهای از اموری است كه خود آن امور بیمقدارند. پس كسی که «آن» را به این معنی بداند و زمان را مجموع آنات، در واقع برای زمان وجود حقیقی قائل نیست. این نظریه در سخنان متكلمان آمده است ولی فلاسفه آن را قبول ندارند. هیچیک از این دو معنی «آن» در كلام ملاصدرا نیامده است.
ملاصدرا دو معنی برای «آن» ذكر كردهاند: 1ـ «آن» به معنایی كه متفرع بر زمان است. 2ـ «آن» به معنایی كه زمان متفرع بر آن است.
(اما کیفیة وجوده)، معنی نخست: زمان امری ممتد[27] است. هر امر ممتدی، كمیت است. كمیت، تقسیمپذیر است. پس زمان، امتدادی تقسیمپذیر است. تقسیمپذیری دوگونه است: 1ـ بالفعل مانند اعداد؛ 2ـ بالقوه مانند زمان.
تقسیمپذیری سهگونه فرض میشود: 1ـ انقسام فكّی مانند تقسیم جسم به دو بخش. این انقسام به تبع جسم موجود است. 2ـ انقسام وهمی یا فرضی که شیئ در خارج تقسیم نمیشود ولی ذهن آن را تقسیم میكند. 3ـ تقسیم بین فكّی و ذهنی، یعنی خارجی است ولی بدون آنكه انفكاكی حاصل شده باشد. این تقسیم به تبع عرض صورت میگیرد. مانند جسمی که نیمی سفید و نیمی سیاه است.
هر سه نوع تقسیم در اجسام وجود دارد، ولی در زمان، تقسیم فكّی محال است، زیرا اگر اینگونه تقسیم شود، باید زمانْ ابتدا و انتهای حقیقی داشته باشد، در حالی كه زمان ابتدا و انتها ندارد. بلکه اجزاء زمان (گذشته و آینده) با هم وجود بالفعل ندارند تا تقسیم انفكاكی شود. معنی این نوع تقسیم این است كه زمان به حدی كه رسید یكدفعه بایستد و بعد دوباره حرکت كند که محال است.
تقسیم زمان به لحاظ ذهنی ممکن است مانند تقسیم ساعت به دو یا چند قسم.
تقسیم زمان به تبع عرض هم ممکن است مانند تقسیم زمان به اعتبار تقارن آن با حوادث.
كمّ منفصل به اقسامی تقسیم میشود بدون آنكه میان اقسام، حد مشترك وجود داشته باشد. مانند تقسیم عدد 10 به دو تا پنج تا، یا یك شش تا و یك چهار تا که بین اقسام حد مشتركی وجود ندارد.
اما كمّ متصل به اقسامی تقسیم میشود كه میان آنها حد مشترك وجود دارد. (البته این مطلب، در مورد نوع دوم و سوم تقسیم است نه نوع اول كه تقسیم فكّی است).
«آن» به معنایی كه متفرع بر زمان است یعنی حدِّ زمان و نقطه مشترك بین دو زمان، ولی دو زمانی كه در واقع از یكدیگر تقسیم نشدهاند بلكه به حسب دو عرض یا به حسب ذهن دو زماناند.
این معنی «آن» درست است، زیرا زمان، قابلیت انقسام ذهنی به دو جزء را دارد، قهراً حد مشترك میان دو جزئش نیز اعتبار نفس الامری دارد.
در «آن» به این معنی دو بحث وجود دارد: 1ـ بحث در كیفیت وجودش 2ـ بحث در كیفیت عدمش.
بحث نخست همین بود که مطرح شد: «آن» به معنی حد مشترك میان دو جزء زمان است و در خارج وجود دارد، یعنی موجود است به وجود منشأ انتزاع، به همان معنایی وجود دارد كه كوری در انسان وجود دارد.
(و امّا کیفیة عدمه)، حال آیا عدم «آن» به این معنی، آنی است یا زمانی؟
(انّ وجود الشیئ، ص167)، شیخ: اشیاء زمانی بر سه قسمند: 1ـ آنها که وجودشان آنی است و در «آن» موجود میشوند نه در زمان، در «آن» و در طرف و حد زمان واقع میشوند، مانند وصولات.
اگر كرهای بهسوی یک سطح واقعی قائم حرکت کند، حركت آن در زمان است ولی وصول آن در زمان نیست. اگر وصول در زمان باشد، مدت دارد. اگر مدت داشته باشد، اول و وسط و آخر دارد و قابل تقسیم است. اگر كره در نیمه اول این مدت به این سطح رسیده باشد، نیمه دوم، وصول نیست بلكه بعد از وصول است، و اگر در نیمه اول نرسیده پس هنوز شیئ در حال حركت است.
پس وصول در «آن» (در حد زمان) صورت میگیرد نه در زمان، یعنی ظرف وصول، مدت نیست. پس اموری وجود دارد كه آنی الحصولاند.
2ـ اموری وجود ممتد و تدریجی دارند كه تمام این وجود تدریجی در قطعهای از زمان رخ میدهد. این وجودِ در زمانْ تدریجی و منطبق بر زمان است، یعنی هر جزئی از این وجود منطبق بر جزئی از زمان است مانند حركات قطعی. اجزاء حركت قطعی بر اجزاء زمان منطبق است.
3ـ اموری که زمانی الوجود و در عین حال، دفعی الوجوداند، یعنی به تمام وجودش در تمام زمان وجود دارد. در قسم دوم تمام وجودْ منطبق بر تمام زمان بود، به این معنی كه جزء اول شیئ در جزء اول زمان وجود دارد و جزء دوم در جزء دوم زمان ولی در این قسم وجود شیئ جزء ندارد و بسیط است و شیئ با تمام وجودش در تمام اجزاء زمان وجود دارد؛ همه وجودش در جزء اول زمان و در جزء دوم وجود دارد و در بقیه اجزاء زمان. مانند حركات توسطی. حركت توسطی، بسیط است و تمامش در هر جزء زمان وجود دارد، بهگونهای كه هر آنی از آنات زمان را فرض كنید، این در آن «آن» وجود دارد. (پایان سخن شیخ).
(منها ما ذکره، ص168) اشکال فخر رازی: اشیاء زمانی دو قسم است؛ یا شیئ در «آن» وجود دارد كه همان قسم اول است یا در زمان وجود دارد که تدریجی الوجود است مانند حركت قطعی. امّا اینكه شیئ در «آن» وجود نداشته باشد بلکه در زمان وجود داشته باشد و در عین حال وجودش به نحو انطباق نباشد بلكه دفعی باشد(كه شیخ گفت حركت توسطی اینگونه است)، غیرقابل تصور است.
خلاصه آنچه گفته شد: معنی اول و عرفی «آن»: كوچكترین واحد زمانی كه برای انسان قابل تصور است.
معنی دوم: اجزاء لایتجزا که زمان از آنها تشكیل میشود. ازنظر فلاسفه «آن» به این معنی موهوم و باطل است.
معنی سوم: معنی اول كه ملاصدرا ذكر كرده: «آنِ» متفرع بر زمان است، یعنی نهایت اعتباری برای زمان.
معنی چهارم: «آن» همان است كه زمان متفرع بر آن است و به آن «آن سیال» میگویند.
تا اینجا مطلب اول (حقیقت «آن») مورد بحث قرار گرفت. مطلب دوم، کیفیت وجود «آن» است.
كیفیت وجود «آن» از نوع كیفیت وجود حدود دیگر است. كیفیت وجود «آن» با كیفیت وجود خط در سطح یا كیفیت وجود نقطه در خط، فرقی ندارد. همه آنها نهایت چیزی هستند. اگر تفاوتی هست این است كه سطح یا خط، كمیت قارّند و زمان كمیت غیر قارّ.
(فاذا عرفت هذه الاصول، ص171) مطلب سوم: كیفیت عدم «آن». وقتی «آن» وجود مییابد آنِ دیگر بقاء ندارد، زیرا «آن» نقطه فرضی در زمان است و وقتی خود زمان غیر قارّالذات است، قهراً نقطه فرضیِ در زمان هم غیر قارّالذات است. پس برای «آن» عدم هم اعتبار میشود. آیا عدم «آن» مانند وجود «آن» به صورت یك نقطه اعتبار میشود، یا عدمش صورت زمانی دارد و اگر عدم «آن» زمانی است، چگونه زمانی است؟
شیخ: امور زمانی و آنچه در طبیعت، زمان و زمانیات وجود دارد، به یكی از این سهگونه وجود داشته باشد:
یکمـ آنی الحصول که وجودش در نقطهای از زمان و نه در خود زمان بلكه در «آن» تحقق مییابد مانند وصولات.
امور آنی الوجود دوگونه است: 1ـ آنی الحصول و زمانی البقاء مانند تلاقی دو كره. وصول و تلاقی كره با سطح قائم در «آن» صورت میگیرد و اگر بعد از تلاقی، كره در جای خود بایستد، این تلاقی و تماس، در زمان بقاء دارد. 2ـ آنی الحدوث و آنی البقاء مانند كرهای كه روی سطح افقی در حركت است و مانند دو کره مماس با هم که حرکت وضعی دارند. در مثال اول كره در هر «آن» نقطهای از آن با نقطه روی سطح وصول دارد، و در آنِ دوم بقاء ندارد و در هیچ دو آنی در یك مكان نیست.
دوم: امور زمانی تدریجی الوجود بر وجه انطباق. هر جزء آن قابل انطباق بر جزئی از زمان است و هر مقدار برای آن جزء اعتبار شود، برای این جزء هم اعتبار میشود. اشیاء تدریجی الوجود، زمانِ وجود دارند نه «آنِ» وجود. اینگونه نیست که یك جزء از اول یا آخر اینها در «آن» رخ دهد.
(ان قلت)، اشکال: حركت ابتدا دارد و ابتدای آن در زمان محقق نمیشود، پس در «آن» محقق میشود. اگر ابتدا در زمان صورت گیرد به این معناست كه مقداری از زمان را اشغال كرده است. اگر مقداری از زمان را اشغال كرده باشد، خود ابتدا هم باید مقدار داشته باشد و اگر مقدار داشته باشد، پس خودش ابتدا نیست بلكه اولش ابتداست، باید برویم سراغ اولش. وقتی «ابتدا» نمیتواند در زمان محقق شود، پس در «آن» محقق شده، پس باید گفت مقداری از حركت در «آن» محقق شده است.
(قلنا)، در اینجا «ابتدا داشتن» به معنی حد داشتن است و حد شیئ جزء شیئ نیست. حدِ امر زمانی تدریجی بر حد زمان منطبق است نه بر خود زمان، ابتدا و انتها داشتن حركت به معنی حد داشتن است. زمان هم ابتدا و انتها دارد به این معنی كه حدی دارد. شیئ تدریجی الوجود، بر خود زمان منطبق است و حد آن، بر حد زمان. نهایت شیئ هم جزء شیئ نیست، همانگونه كه نقطه جزء خط نیست، چون خط مجموع نقطهها نیست. خود شیئ در زمان وجود یافته ولی حدش كه امری اعتباری است، بر «آن» كه حد زمان است و وجود فرضی و اعتباری دارد، منطبق است.
پس امر زمانی بر وجه انطباق به تمام وجود در زمان تحقق دارد و هیچ چیزی از آن در «آن» وجود ندارد ولی دو نهایت آن بر دو نهایت از زمان انطباق دارد، و این غیر از این است كه خودش بر «آن» انطباق داشته باشد.
سوم: امور زمانی دفعی و نه بر وجه انطباق: (این قسم مورد اعتراض فخر رازی است) از اموری كه در حیطه زماناند اموری هستند كه اولاً، آنی نیستند و ثانیاً زمانی علی وجه الانطباق نیستند. این امور تمام وجودشان در زمان است نه در «آن»، ولی در عین اینكه به تمام وجود در زماناند زمانیِ علی وجه الانطباق نیستند، یعنی وجود متدرّج ندارند بلكه وجود دفعی دارند. وقتی وجودْ دفعی شد، قهراً این شیئ زمانی، كمیت و امتداد ندارد، و چون امتداد ندارد بر زمان انطباق ندارد.
«امتداد ندارد»، یعنی بسیط است كه كمیت و امتداد ندارد ولی در عین حال در امر ممتدی به نام زمان وجود دارد، یعنی بتمامه در همه زمان وجود دارد، نه اینكه یك جزئش در ابتدای زمان، جزء دیگرش در وسط زمان و جزء دیگرش در آخر زمان وجود داشته باشد بلکه بتمامه در جزء اول زمان وجود دارد، بتمامه در جزء دوم زمان هم وجود دارد و هرچه كه برای زمان جزء اعتبار كنیم، این بتمامه در آن جزء وجود دارد. یك شیئ است كه در زمان میغلتد و سیلان دارد. مانند نقطه بسیط است كه در زمان سیلان دارد و با تمام وجودش در جزء اول زمان وجود دارد، بعد میرود در جزء دوم، بعد در جزء سوم و تدریجاً تمام این زمان را طی میكند.
پس این اشیاء دفعی الوجودند و در عین اینكه دفعی الوجودند زمانی الوجودند نه آنی الوجود.
خلاصه سخن شیخ: 1ـ اشیاء آنی الوجود که ظرف حصولشان نقطه فرضی از زمان است و بر دو قسم است: أـ آنی الحصولِ زمانی البقاء بـ آنی الحصولِ آنی البقاء
2ـ اشیاء تدریجی الوجود و تدریجی البقاء. هر جزئی از آنها بر جزئی از زمان عام منطبق است.
3ـ اموری كه دفعی الوجودند و در عین اینكه دفعی الوجودند آنی الوجود نیستند. اینها زمانی الوجودند و قهراً زمانی البقاء هم هستند. تدریجی البقاء نیستند بلكه در تمام زمان وجود دارند و به معنی واقعی مستمرالبقاءاند. در قسم دوم هر مرتبهاش كه وجود پیدا میكرد دیگر بقاء برایش معنی نداشت، ولی این شیئ بسیط، در زمان وجود پیدا میكند و واقعاً در مقداری از زمان بقاء دارد.
از نظر منکر حركت جوهری، جواهر جسمانی عالم از قسم سوم (دفعی الوجود و زمانی البقاء) است، زیرا بنا بر كون و فساد، مادّه كه دفعةً صورتی را پذیرفت كائن میشود و بعد واقعاً عمر دارد، یعنی به همان نحو كه اول دفعةً وجود پیدا كرده، در مقداری از زمان به تمام وجودش باقی است و وقتی عمرش به پایان برسد، یكدفعه با تمام وجود معدوم میشود.
بهگفته شیخ، این امور، حصول و وجود در ابتدا (به این معنی كه با تمام وجود در یک نقطه فرضی زمانی («آن») پیدا شوند) ندارند بلکه ابتدا دارد به این معنی كه زمان وجودش ابتدا دارد. این در تمام این زمانِ وجود میغلتد و تمام این زمان ظرف وجود آن است. این همان شق سومی كه شیخ گفته است.
اشكال فخر رازی: اشیاء دو قسماند نه سه قسم. 1ـ اشیاء آنی الحصول که در «آن» حادث میشوند اعم از اینكه آنی البقاء باشند یا مستمرالبقاء. این همان امور دفعی الوجود است. اگر دفعی الوجود نبود، تدریجی الوجود است و اگر تدریجی الوجود باشد، زمانیِ علی وجه الانطباق است و شق سوم ندارد.
فخر رازی بر این مطلب به دو بیان اعتراض کردند (منها ما ذکره، ص168): 1ـ الأشیاء امّا أن یوجد شیئاً فشیئاً، اینها زمانیِ علی وجه الانطباقاند، و امّا أن یوجد دفعةً، یعنی در «آن» وجود پیدا كرده. دیگر شق سوم ندارد.
2ـ الأشیاء امّا أن یحصل دفعةً (یعنی یوجد فی الآن) و امّا أن یحصل لا دفعةً بل قلیلاً قلیلاً. شق سوم ندارد. اینكه شیخ شق سومی فرض کرده تناقض است. الشیئ امّا أن یوجد دفعةً و امّا أن یوجد لا دفعةً، یا الشیئ امّا أن یوجد شیئاً فشیئاً و امّا أن یوجد دفعةً، و این دو در حكم متناقضین هستند.
(فانه مندفع، ص168)، پاسخ ملاصدرا: این دو، نه تناقض است نه در حكم تناقض. اگر دو شیئ نقیضین یا در حكم نقیضین باشند شق سوم ندارند. ولی اینجا شق سوم فرض دارد.
شما میگویید «الشیئ امّا أن یوجد شیئاً فشیئاً» و امّا أن لا یوجد شیئاً فشیئاً. «لا یوجد شیئاً فشیئاً» اعم است از اینكه یوجد فی الآن أو لایوجد شیئاً فشیئاً و لكن یوجد فی الزمان.
سخن شیخ این است: «لایوجد شیئاً فشیئاً» دو شق دارد: 1ـ یوجد فی الآن، 2ـ یوجد فی الزمان دون أن یوجد فی الآن.





