المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل سی و هفتم: كیفیت عدم حركت و توابع آن (عدم حركت قطعی و عدم تابع آن یعنی زمان)

فصل سی و هفتم: كیفیت عدم حركت و توابع آن (عدم حركت قطعی و عدم تابع آن یعنی زمان) (ص174) (این فصل مطلب مهمی ندارد)

بیان ساده مسأله: در قطعه‌ای از زمان حركت وجود دارد و در قبل و بعد آن، آن حركت وجود ندارد. پس وجود حركت محفوف به دو عدم است: 1ـ عدم سابق بر وجود حركت 2ـ عدم لاحق بر وجود حركت.

ملاصدرا: اولاً، بحث درباره مطلق عدم حركت نیست، بلكه در عدم لاحق است، یعنی بحث در عدم عارض بعد از وجود حركت است. ثانیاً بحث درباره همین عدم لاحق، ابتدا بحث ساده به نظر می‌رسد: حركت قطعی در مدتی از زمان وجود دارد و این زمانْ زمانِ وجود حركت است و زمان عدم حركت هم بعد از پایان حركت شروع می‌شود ولی این‌گونه نیست و همین محلّ اشكال است.

توضیح: حركتْ وجود تدریجی است. وجود تدریجی مستلزم عدم تدریجی است. مقصود این نیست كه حركت به صورت امری بسیط در مدتی از زمان وجود دارد؛ این حركت توسطی است. حركت قطعی یعنی یك امر ممتد و قابل انقسام به اجزاء که با حصول هر جزئی از حركت، عدم آن جزء مرتفع می‌شود، زیرا هر وجودی طارد عدم خودش است و هر وجودی مساوی با عدم العدم است، یعنی مصداق عدم العدم است. پس هر جزئی از حركت كه محقق شود فقط عدم خودِ آن جزء منتفی می‌شود نه عدم جزءِ بعدی. باز با آمدن جزء بعدی عدم جزء بعدی منتفی می‌شود نه عدمِ جزء دیگر و با وجود هر جزئی صرفاً عدم خودِ آن جزء منتفی می‌شود نه عدم كل. پس همان‌گونه كه وجود تدریجی دارد عدم تدریجی هم دارد.

اینک این مسأله مطرح می‌شود: اگر شیئی كه وجود تدریجی دارد، عدم تدریجی هم داشته باشد، زمانِ وجود تدریجی با زمانِ عدم تدریجی چه نسبتی دارند؟ اگر همزمان باشند، زمان وجود حركت، زمان عدم حركت هم هست. در این صورت، در زمان واحد، حرکت هم موجود است هم معدوم و تمام زمان وجود حركت تمام زمان عدمش هم هست، یعنی اجتماع نقیضین.

ملاصدرا: در باب حركت، نوعی اجتماع وجود و عدم (اجتماع نقیضین) هست. گویی ماهیت حركت، تركیب وجود و عدم است.

وجود حركت قطعی، تدریجی است پس عدمش تدریجی است و چون وجود و عدم هردو تدریجی‌اند پس زمان وجود همان زمان عدم است پس در زمان واحد هم موجود است هم معدوم و این اجتماع نقیضین است.

ولی این اجتماع نقیضین غیر از اجتماع نقیضینِ محال است.

(و امّا ثانیاً، ص175) ملاصدرا ابتدائاً گفت: «این‌جا بحث در عدم سابق نیست، بلكه در عدم لاحق است» ولی عبارت تدریجی بودن عدم سابق را توجیه می‌كند نه تدریجی بودن عدم لاحق را: هر جزئی كه وجود می‌یابد طردكننده عدم خودش است. پس با وجود هر جزئی عدمش منتفی است. بنابراین وجود این جزء، ملازم است با عدمِ عدم خودش (نه با عدم خودش) و نیز ملازم است با عدمِ جزء بعدی، زیرا جزء بعدی هنوز نیامده پس عدم او منتفی نشده است. با آمدن جزء بعدی، عدم جزء بعدی منتفی می‌شود. پس عدم جزء بعدی بر وجود جزء بعدی تقدم دارد. همین‌گونه هر جزئی عدم خودش را نفی می‌كند كه قهراً مقارن است با عدمِ عدمِ خودش كه همان عین وجود خودش است و مقارن است با عدم جزء بعدی. جزء بعدی كه می‌آید عدم خودش را نفی می‌كند و مقارن می‌شود با عدمِ عدمِ خودش كه عین وجود خودش است و با عدم جزء سوم. جزء سوم هم همین‌گونه. پس عدم‌ها هم مانند وجودها تدریجی‌اند.

استاد مطهری: آن‌چه این‌جا ثابت شد این است كه عدم هر جزئی با جزء قبلی توأم است. پس ملاصدرا عدم تدریجی جزء سابق را بیان كرده‌اند در حالی كه مقصود، عدم تدریجی لاحق است و باید این‌گونه بیان شود: هر جزئی كه موجود می‌شود عدمِ خودش منتفی شده است. پس وجود این جزء مقارن است با عدمِ عدم خودش. با آمدن جزء بعدی عدم جزء بعدی منتفی می‌شود و وجود جزء قبلی هم منتفی می‌شود، یعنی وجود و حدوث هر جزء بعدی مساوی است با حدوث عدم جزء قبلی. بنابراین همان‌گونه كه وجود اجزاء تدریجاً پیدا می‌شود، عدم لاحق اجزاء هم تدریجاً پیدا می‌شود.

علامه: سرّ مطلب این است كه حركت واقعیتی است مركب از قوه و فعل؛ هر مرتبه‌ای قوه مرتبه بعد (یعنی عدم مرتبه بعد) است و مرتبه بعد فعلیت مرتبه قبل است، یعنی آن‌چه در مرتبه قبل به حالت قوه و معدوم بود، در مرتبه بعد وجود پیدا می‌كند. باز مرتبه بعد قوه مرتبه بعد است، یعنی عدم مرتبه بعد است، و با آمدن مرتبه بعد فعلیت مرتبه بعد به وجود می‌آید و با آمدن آن فعلیت این عدم منتفی شده. این بیان هم عدم‌های سابق را توجیه می‌كند نه عدم لاحق را، و حال آن‌كه ملاصدرا گفت: بحث ما روی عدم لاحق است.

پس تعبیر ملاصدرا این بود كه هر جزئی كه وجود پیدا می‌كند، طارد عدم خودش است نه طارد عدم جزء بعدی، و (نه طارد عدم جزء قبلی). حال مطلب دیگری باید اضافه شود: چون اجزاء، بالقوه است نه بالفعل و هر جزئی هم تا بی‌نهایت تقسیم‌پذیر است، پس هر جزئی قابل تقسیم به دو جزء است. وقتی هر جزئی قابل تقسیم به دو جزء شد، باز جزء اول طارد عدم خودش است نه طارد عدم جزء بعدی یا قبلی. این جزء هم قابل تقسیم به دو جزء است و باز جزء قبلی طارد عدم خودش است نه طارد عدم بعدی یا قبلی. چون این قابلیت تقسیم، بی‌نهایت است، پس نمی‌توان در یك جا توقف کرد و گفت: این جزء اگر طارد عدم خودش است، دیگر قابل تقسیم به وجود و عدم نیست. پس چون هر جزء حركت، تا بی‌نهایت قابل تقسیم به گذشته و آینده است و هر گذشته‌ای قابل تقسیم به گذشته و آینده است و هر آینده‌ای نیز قابل تقسیم به گذشته و آینده است، و چون هر آینده‌ای عدم گذشته است و هر گذشته‌ای عدم آینده، پس تا بی‌نهایت این وجود و عدم‌ها در یكدیگر راه پیدا می‌كنند و وجود و عدم متشابك می‌شوند. در این‌جا واقعاً اجتماع نقیضین نشده است. اجتماع نقیضین آن است كه وجودی با عدم خودش جمع شود، ولی این‌جا هر وجودی عدم خودش را طرد می‌كند و تا بی‌نهایت هم كه تقسیم كنیم هر جزئی عدم خودش را طرد می‌كند و با عدم جزء دیگر مقارن است. پس هر حركت قطعی وجود تدریجی است و وجود تدریجی ملازم با عدم تدریجی است و بنابراین زمان وجود تدریجی عین زمان عدم تدریجی است. پس در حركت، شیئ در آنِ واحد هم موجود است و هم معدوم ولی اجتماع نقیضین هم نیست.

بیان دیگر مسأله: حركت دو اعتبار دارد: 1ـ وجود تدریجی شیئی دیگر. وقتی می‌گویید «حركت شیئی» یعنی وجود حصول تدریجی شیئ آخَر. آن شیئ دیگر كه وجود تدریجی دارد، عدم تدریجی هم دارد. 2ـ حركت به عنوان یك معنی اسمی و به صورت یك امر مستقل: «خودِ حركت، یعنی خود تدرّجُ وجودِ شیئ، آیا وجود تدریجی دارد یا وجود غیرتدریجی؟» در گذشته گفته شد وقتی می‌گوییم: زید حادث است، خود حدوث زید حادث است یا قدیم؟ (حرکت قطعی و توسطی).

حركت هم حدوث تدریجی است، ولی حدوث تدریجی شیئی. عینْ وجود و حدوث تدریجی دارد. خود تدریج هم تدریجی است یا دفعی؟ تدریجی است یا دفعی مستمر؟

ملاصدرا: تدریج نمی‌تواند، تدریجی باشد، بلكه دفعی است. شیئی که حركت می‌كند وجود این شیئ (ما فیه الحركة) تدریجی است، ولی صفتی هم برای این شیئ پیدا شده به نام تدریج، كه خود این تدریج وجودش تدریجی نیست، بلكه یك وجود دفعی مستمر است. اگر می‌گویید «این حركت كه پیدا شد، تدریج پیدا شد» به این معناست كه یك تدریج حادث شد و در طول زمان استمرار دارد. پس به این اعتبار، تدریج كه خودِ همان حركت باشد، وجود تدریجی ندارد.

پس اگر حركت را امری مستقل لحاظ کنیم، وجود حركت تدریجی نیست و قهراً عدمش هم تدریجی نیست.

در مثال «حدوث» نمی‌توان حدوث را امری غیر از حادث دانست. وقتی چیزی حادث می‌شود واقعاً دو چیز پیدا نشده: یكی خودِ شیئ حادث و دیگری حدوثِ حادث، بلكه وقتی شیئی بعد از این‌كه نبود وجود پیدا می‌كند، از مقایسه این وجود با عدم گذشته مفهوم «حدوث» انتزاع می‌شود. حدوث یعنی وجود بعدالعدم؛ حدوث از وجود حادث و عدم قبلی انتزاع می‌شود.

حركت هم واقعیتی غیر از واقعیت ما فیه الحركة ندارد. حركت، مسافت و زمان یك چیزند. اگر خودِ تدریج را كه مفهوم انتزاعی است در نظر بگیرید، این مفهوم انتزاعی در عالم عین وجود [مستقل] ندارد. این‌گونه نیست كه وقتی شیئی تدریجاً وجود پیدا می‌كند، وجودی دارد و علاوه بر آن، چیز دیگری هم وجود پیدا كرده به نام تدریج. «تدریج» انتزاع ذهن است و فقط در ظرف ذهن وجود دارد و به هیچ شكلی عینیت ندارد.

(و اعلم انه قد ذکر الشیخ، ص177) سخنی از شیخ: «ابتدا» دو معنی دارد. برخی اشیاء به یك معنی و برخی دیگر به معنی دیگر ابتدا دارند. 1ـ «ابتدا» به معنی آنِ اول وجود؛ این كه شیئ آنِ اول وجود دارد، یعنی وجودش در یك «آن» پیدا می‌شود و بعد ادامه پیدا می‌كند. آنیات از این قبیلند، یعنی وجودشان در «آن» حادث می‌شود و بعد در زمان امتداد پیدا می‌كند. 2ـ برخی اشیاء ابتدا دارند ولی نه به معنای آنِ اول وجود، بلكه به معنای بدایت وجود، یعنی یك وجودِ واقع در زمان دارند كه طرف وجودش ـ نه خود وجودش ـ منطبق است با یك «آن»؛ وجودش در «آن» نیست بلكه در زمان است، ولی حدِ وجودش در «آن» است، بر خلاف قسم اول كه وجودش در «آن» است. پس از این مطلب می‌گوید: شیئ متحرك، ساكن، متكوّن و فاسد، اول ندارد، یعنی این‌گونه نیست كه اول وجودش در «آن» واقع شود و بعد ادامه پیدا كند، ابتدای به این معنی ندارد، زیرا زمان بالقوه تا بی‌نهایت منقسم است.

(و اعترض علیه)، اشکال فخر رازی: «این مطلب درباره متحرك و ساكن درست است، ولی درباره متكوّن و فاسد درست نیست».

توضیح: تغییر دو‌گونه است: 1ـ دفعی 2ـ تدریجی. تغییر تدریجی، «حركت» است و تغییر دفعی، «كَوْن». نقطه مقابل حركت، «سكون» است و نقطه مقابل كون، «فساد» است.

سخن شیخ در حركت و سكون درست است ولی در باب كون و فساد درست نیست، زیرا خود شیخ قائل است كه كون‌ها (یعنی تغییراتی كه در صور جوهری رخ می‌دهد) دفعی است و «دفعی» یعنی چیزی که در «آن» واقع می‌شود و در زمان امتداد پیدا می‌كند. چگونه شیخ درباره تكوّن‌ها هم گفته آنِ اول ندارند؟ قهراً درباره فسادها هم همین‌گونه است؛ فسادها هم در «آن» پیدا می‌شوند و در زمان امتداد پیدا می‌كنند.

(أقول)، ملاصدرا اشکال رازی را در آن قسمت كه مربوط به تكوّن است، قبول می‌كند و می‌گوید: شیخ تصریح كرده كه تكوّن، امری است دفعی و آنی الوجود. پس سخن شیخ درباره تكوّنات درست نیست. اگر تكوّنی در عالم باشد آنِ اول وجود دارد.

ولی اشکال رازی درباره فسادها (فساد: عدم تكوّن) درست نیست، زیرا قبلاً گفتیم هر چیزی كه وجودش دفعی و آنی است عدمش قطعاً باید در زمان فرض شود.

(لکن الحق)، ملاصدرا: حق این است كه همین سخنی كه شیخ در این‌جا گفته درست است، نه آن‌چه در جاهای دیگر گفته است. شیخ در این‌جا گفته: حركت، سكون، کون و فساد هیچ كدام آنِ اول ندارند. حق همین است كه اصلاً كون و فساد در عالم معنی ندارد، یعنی به جای كون و فساد، حركت است. حق این است كه هر كونی، وجود تدریجی است و هیچ كونی نمی‌تواند وجود دفعی داشته باشد. قهراً فساد هم كه عدم كون است، به این دلیل كه هر چیزی كه وجودش تدریجی است عدمش هم تدریجی است، تدریجی است.

ملاصدرا این‌جا یك برهان جدید بر حركت جوهری اقامه می‌كند. برهانی که علامه بر آن تكیه می‌كنند.

(مما یقع تدریجاً، ص178)، برهان بر حرکت جوهری یا امتناع كون و فساد: كون و فساد محال است، زیرا معنای كون و فساد این است كه مادّه (هیولای اولی) صورتی را كه دارد، رها كند و صورت دیگر بگیرد. تعری هیولی از صورت، یا مادّه بدون صورت محال است، زیرا مادّه چنان ابهام دارد كه بدون صورت نمی‌تواند موجود باشد؛ مانند جنس که بدون فصل نمی‌تواند موجود باشد. نسبت مادّه به صورت، نسبت جنس به فصل است.

اگر كون و فساد یا تغییر دفعی (وجود دفعی و عدم دفعی) در جوهر محال باشد، جواهر یا هیچ تغییری نمی‌پذیرند كه خلاف ضرورت است یا تغییرشان تدریجی، یعنی حركت باشد.

ملاصدرا: این عبارت شیخ که «إذ الزمان منقسم بالقوة الی غیرالنهایة» اگر بخواهد رابطه‌ای با قبل داشته باشد معنایش این است كه: كلٌ من الحركة و السكون و التكوّن و الفساد در زمان پیدا می‌شوند نه در «آن» و زمان بالقوه تا بی‌نهایت قسمت‌پذیر است. اگر این تعلیل برای این جهت باشد، معلوم می‌شود شیخ در این‌جا سخنی برخلاف جاهای دیگر گفته و حتی در این‌جا تصریح كرده ‌كه تكوّن‌ها هم دفعی نیست بلكه زمانی است و همین قدر كه زمانی شد تدریجی است. و لعل الشیخ قد أنطقه اللّه بالحق، كه قائل به حركت در جوهر شده است.