المرحلة السابعة فی القوة و الفعل - فصل سی و نهم: چگونگی تعدد و اندازه‌گیری زمان و حرکت به‌وسیله یک‌دیگر

فصل سی و نهم: چگونگی تعدد و اندازه‌گیری زمان و حرکت به‌وسیله یک‌دیگر (ص179)

(این فصل مطلب مهمی ندارد جز حکمت مشرقی آن).

مطلب اول: تعدد زمان به حركت و تعدد حركت به زمان است.

مطلب دوم: تقدیر حركت به زمان و زمان به حركت.

تعدد حركت به زمان و تعدد زمان به حركت، مربوط كم منفصل است، به این معنی است كه به تبع كثرتی كه زمان پیدا می‌كند، حركت كثرت پیدا می‌كند و به تبع كثرتی كه حركت پیدا می‌كند، زمان كثرت پیدا می‌كند. ولی اندازه‌گیری، مربوط به كم متصل است.

 

(حکمة مشرقیة، ص180)

«مشرقی» در مقابل «مغربی»؛ حكمت یونان «مغربی» و حکمت مسلمانان «مشرقی» است. مقصود از «مشرق»، «اشراق» است، یعنی شرق معنوی. «حكمت مشرقی» یعنی حكمتی كه از مشرق روح طلوع كرده است، نه از مغرب روح. «حكمتی كه از مشرق روح طلوع كرده» یعنی حكمت اشراقی و الهامی كه از مبدأ ماوراءالطبیعی سرچشمه می‌گیرد، و «حكمتی كه از مغرب روح طلوع كرده» یعنی آن كه از فكر و استدلال محض سرچشمه می‌گیرد. ملاصدرا در جلد اول، نورٌ شرقی و ظلٌ غربی؛ یك فكر زایل شدنی و بی پایه (پای استدلالیان چوبین بود)، یعنی صرفاً فكری و استدلالی و مشائی محض را مغربی و فكری را كه ریشه اشراقی و الهامی و معنوی دارد، «مشرقی» می‌نامد. «حكمت اشراق» یعنی افلاطونی در مقابل حكمت مشّاء كه ارسطویی است.

سه عنوان مکرر گفته می‌شود: «مسافت، زمان، حركت»؛ «حركت علت زمان است، حركت عاد زمان است، زمان عاد حركت است، حركت در مقوله واقع می‌شود، پس حركت چیزی است در مقوله»، این‌ها در واقع یك چیزند و کثرت ذهنی و تحلیلی دارند. اگر می‌گوییم «حركت در كیف»، چنین نیست كه وجود كیف یك چیز باشد و وجود حركت كیف چیز دیگری باشد و وجود زمان چیز سومی باشد، بلكه این‌ها یك وجودند، یك وجود سیال. این وجود سیال به اعتباری وجود كیف است، به اعتباری وجود حركت است و به اعتباری وجود زمان. یعنی عروض حركت برای مسافت و عروض زمان برای حركت، تحلیلی عقلی است نه عروض عینی. این مطلب متعالی است.

حركت به شش چیز نیازمند است: فاعل، موضوع، زمان، مبدأ، منتهی و مقوله‌ای كه حركت در آن واقع می‌شود.

مبدأ (ما منه)، منتهی (ما الیه)، زمان (ما علیه)، موضوع (ما به)، فاعل (ما عنه) و مقوله (ما فیه). ابتدا به نظر می‌رسد كه در هر حركتی شش چیز جدا از هم وجود دارد. برخی از این‌ها كثرت عینی دارند مانند محرك (فاعل) که عین حرکت نیست. موضوع حركت (متحرك) در حركات عرضی، غیر از حركت است ولی در حركت جوهری، عین حركت است.

گاهی مقصود از «مبدأ»، مبدأ واقعی است، یعنی سكونی هست بعد حركتی پیدا می‌شود. در این‌گونه موارد، حركت ابتدا دارد. منتها هم همین‌گونه است. در این صورت، مبدأ و منتهای حركت غیر از حركت است.

ولی اگر حركتی غیرمتناهی باشد، هر مرتبه‌ای از حركت، غایت مرتبه دیگر و مبدأ مرتبه دیگر است. در این حركات، مبدأ و غایت نسبی است، یعنی مرتبه‌ای از حركت نسبت به مراتب بعدی مبدأ و نسبت به مراحل قبلی غایت و نسبت به خود حركت، مرتبه‌ای از حركت است. پس مبدأ و غایت، ممكن است با حركت متحد باشند.

موضوع این فصل بررسی وحدت مسافت و زمان با حرکت است و این‌که آیا حركت عین مقوله‌ای است كه در آن واقع می‌شود و كثرت این دو تحلیلی و ذهنی است یا حقیقی.

در فلسفه حركت مكانی را مسافت نمی‌گویند بلکه أین (و مکان) می‌گویند که مقدار جسم است پس مسافت عرفی، عین حركت نیست.

هر جسمی نیاز به «أین» دارد. «أین»، هیئت وقوع شیئ در مكان است. پس اول باید برای جسم مكان تصور كنیم تا «أین» تصور شود. مكان از نظر اشراقیون: فضایی كه جسم آن را اشغال می‌کند. از نظر مشاء: مكان غیر از خود اجسام چیز دیگری نیست؛ هر جسمی محاط است به اجسام دیگر. مكان: سطوحی از هوا و جسم كه بر سطوح جسم احاطه دارد؛ سطح‌ محیط بر سطح محاط.

«أین» عبارت است از خصوصیتی كه شیئ از نظر وقوعش در مكان پیدا می‌كند. وقتی چیزی حركت می‌كند، مكان متغیر تدریجی دارد و آن به آن مكانش تغییر می‌کند.

مسافت: مكان تدریجی كه جسم در طول زمان پیدا می‌كند. هر جسم متحرکی یك مسافت دارد. این، معنی مسافت در حركت مكانی است.

مسافت، اختصاص به حركت مكانی ندارد بلكه مقولات دیگر هم دارد. مثلاً سیب كالی كه تدریجاً تغییر می‌كند و زرد می‌شود، كیف آن، آن به آن تغییر می‌كند. این كیفِ متغیر منطبق بر زمان، مسافت كیفی است. اگر «وضع» تغییر كند، مسافتِ وضعی است. جوهر اگر در جوهر تغییر كند و از یك جوهر ضعیف به یك جوهر كامل برسد، همین تغییرات جوهری، مسافتِ آن است.

با توجه به معنی «مسافت»، حركت و مسافت دو چیز نیستند. چیزی كه در مكان حركت می‌كند و مكان تدریجی و سیال دارد، اگر آن را به اعتبار این‌كه یك وجود سیال است در نظر بگیریم، مسافت است و اگر سیلان وجود آن را در نظر بگیریم، حركت است.

مانند «حدوث حادث»؛ حدوث، وجودی مستقل از وجود حادث ندارد. وقتی وجود حادث را با عدم قبلی مقایسه كنیم، حدوث است. پس حركت، یعنی تغییر و سیلان، و مسافت، یعنی وجود سیال. دو چیز نیستند، بلكه دو حیثیت ذهنی و انتزاعی هستند.

می‌توان گفت مكان، عین حركت است و می‌توان گفت حركت در آن واقع شده است. اگر بگوییم «حركت در آن واقع شده است»، عقل حركت را جدای از آن لحاظ می‌کند، در حالی كه در عالم عین، حركت و آن‌چه كه حركت در آن واقع شده یك چیز است.

پس وقتی موضوع را به مكان خودش نسبت دهیم و بگوییم «این موضوع در این مكان سیلان یافته»، نامش حركت است.

گاهی این سیلان مبهم و گاهی متعین اعتبار می‌شود. بسیاری از اشیاء دو اعتبار دارند: اعتبار مبهم و اعتبار متعین. مثلاً اگر جسم را مبهم از تعینی كه دارد و فقط به اعتبار این‌كه جوهر قابل ابعاد ثلاثه است بدون تعیناتش در نظر بگیریم، جسم طبیعی است. ولی هیچ گاه مبهم، مستقل از متعین وجود ندارد و هر مبهمی با یكی از تعینات وجود دارد. اگر جسم را با تعین و اندازه خاص در نظر بگیریم، جسم تعلیمی است. پس جسم طبیعی و تعلیمی، در خارج دو وجود ندارند. همین موجودِ واحد را اگر مبهم اعتبار كنید، جسم طبیعی و اگر متعین اعتبار كنید، جسم تعلیمی است. ازاین‌رو، جسم تعلیمی و جسم طبیعی اتحاد در وجود دارند و اختلاف در ابهام و تعین.

فرق حركت و زمان، به ابهام و تعین است. اگر حركت را به عنوان یك اتصال، مبهم و بدون تعین اعتبار كنیم، حركت است ولی اگر آن را با تعینش در نظر بگیریم، زمان است. پس حركت با مسافت و زمانِ خودش، اتحاد وجودی دارد و اختلاف عقلی مانند جنس و فصل.

اگرچه تنها زمان و مسافت نیست که با حركت وحدت دارند بلكه گاهی متحرك، مبدأ و منتها هم عین حركت است ولی زمان و مسافت در همه جا با حركت وحدتِ وجود دارند، امّا متحرك در برخی جاها (در حركت جوهری) با حركت، وحدت وجود دارد و در برخی جاها (در حركت عرضی) وحدت ندارد. مبدأ و منتها هم در برخی از حركات عین حركتند و در برخی دیگر عین حركت نیستند. از این جهت فقط این دو را ذكر كرده‌اند.