مرحله هشتم: دنباله مباحث مربوط به حرکت - فصل ششم: احوال متعلق به سرعت و بطؤ
فصل ششم: احوال متعلق به سرعت و بطؤ
1ـ سرعت و بطؤ در همه مقولات به یك معناست.
(و منها، ص198) 2ـ علت سرعت و بطؤ، مانعها و عایقهاست. مانند هوا، طبیعت جسم، حجم جسم و وزن.
3ـ نوع تقابل سرعت و بطؤ: تقابل سلب و ایجاب یا عدم و ملكه نیست، زیرا در این دو تقابل، باید یكی عدمی باشد و دیگری وجودی ولی هیچیک از سرعت و بطؤ، عدمی نیستند و اگر هم باشند، نسبیاند.
تقابل این دو، تقابل تضایف هم نیست، زیرا شرط تضایف این است كه متضایفین در وجود تلازم داشته باشند مانند فوقیت و تحتیت؛ اگر تحتیتی نباشد فوقیت هم نیست. درست است كه سریع و بطیئ با مقایسه با یكدیگر منظور میشوند، ولی برای اینكه سریع وجود داشته باشد، لازم نیست بطیئ وجود داشته باشد. وقتی این سه تقابل نبود پس تضاد است.
نقد بیان ملاصدرا در تقابل بین سریع و بطیئ
این نظر نهایی ملاصدرا نیست. انحصار تقابل به چهار نوع، استقرائی است. خود ملاصدرا در تقابل وحدت و كثرت میگوید: «بین وحدت و كثرت هیچ كدام از این چهار قسم تقابل نیست» بلکه نوع پنجمی از تقابل است. بهعلاوه، غایت خلاف هم در سرعت و بطئ قابل تصور نیست.
(ص199) 4ـ مراتب سرعت و بطؤ: سرعت و بطؤ، مراتب دارند.
(انّ العلامة الطوسی)، 5ـ اشكالی كه خواجه طوسی به یكی از حكمای معاصر خود (شمسالدین خسروشاهی)[2] نوشته است و او نتوانسته پاسخ درستی بدهد. ملاصدرا در رساله كوچكی پاسخ پرسشهای خواجه را داده است.
یکی از پرسشهای خواجه نصیرالدین طوسی (رابطه حركت و زمان): مقدمه اول: هیچ حركتی نیست مگر اینكه درجه معینی از سرعت را دارد. حركت مطلق بدون حد معینی از سرعت، امری مبهم و به منزله جنس است. حدّ خاص از سرعت به منزله تعین حركت است. حركت با یك سرعت خاص به منزله نوع است و حركت منهای یك سرعت خاص به منزله جنس است. پس «حركت» تعین و تشخص را به حد خاصی از سرعت دارد.
مقدمه دوم: «سرعت»، متقوم به زمان است. سرعت: نسبت حركت با مسافت از نظر زمانی است. وقتی میگوییم «این حركت این حد از سرعت را دارد» یعنی این مقدار زمان میبرد. پس «حركت» بدون سرعت یك معنی مبهم مانند جنس است. پس حركت با سرعت تعین پیدا میكند و سرعت هم چیزی جز مقدار زمان نیست. پس حركت با زمان تشخص و تعین پیدا میكند و زمان مشخِّص حركت است.
مشخِّص شیئ به منزله علت وجود شیئ است. پس باید گفت زمان، علت وجود حركت است. (علت قوام نه علت وجود). ولی از نظر حكما «حركت، علت زمان است». پس حركت مقوم زمان است، نه زمان مقوم حركت، زیرا علتْ مقوم معلول است نه معلولْ مقوم علت. جمع بین این دو مطلب چگونه است؟
بعد خود محقق طوسی با «و لایمكن أن یقال» كه مقداری از پاسخ اشكال هم در ضمن آن بیان شده، میفرماید: ممكن است در پاسخ گفته شود: گاهی دو شیئ، علت یكدیگرند و به این معنی كه یكی بما هو هو معلول باشد برای دیگری و همان شیئ با تعین مبهم علت هم باشد. مثلاً حكمای مشاء در باب جسم میگویند: «جسم عبارت است از دو واقعیت كه با یكدیگر تركیب میشوند و آن را به وجود میآورند» (هیولی و صورت). جسم دو حیثیت (بالقوه و بالفعل) دارد. امكان ندارد كه جسم به حیثیت واحد هم ملاكِ بالقوه بودن شیئ دیگر باشد و هم ملاك بالفعل بودن خودش باشد، یعنی فعلیت بما هو فعلیت، مناط قوه شیئ دیگر نیست، چنان كه قوه بما هو قوه شیئ دیگر، ملاك فعلیت خود این شیئ نیست. پس باید این شیئ در آنِ واحد مجموع دو شیئ باشد كه یكی ملاك بالقوه شیئ دیگر بودن است و دیگری ملاك بالفعل خودش بودن.
بعد حكما درباره رابطه میان هیولی و صورت از یك طرف میگویند: صورت شریك علت هیولی است و از طرف دیگر میگویند: هیولی هم مشخِّص صورت است.
اینجا دور لازم میآید. از این دور اینگونه پاسخ میدهند: آن صورتی كه علت هیولی است، «صورةٌ مّا» است نه صورت خاصه و آن كه هیولی مشخِّص آن است، صورت خاصه است، یعنی هیولی نیازمند به علت مبهمه است و آنچه متشخص به هیولی است، این صورتی است كه الان بالفعل دارد.
حال خواجه میگوید: شما مانند این مطلب را در اینجا نمیتوانید بگویید، یعنی نمیتوانید بگویید «زمانٌ مّا» علت است برای حركت و حركت علت است برای زمانِ به اعتبار این تشخص خاص. نمیتوانید بگویید نیاز حركت به زمان مانند نیاز خیمه به عمود است و حركت به «زمانٌ مّا» نیاز دارد و علت برای حركت «زمانٌ مّا» است و آنكه معلول حركت است و به حركت نیاز دارد، این زمان خاص و متشخص است، زیرا لازمه اینكه حركتْ علت زمانِ خاص باشد، این است كه هر حركتی علت باشد از برای زمان و حال آنكه اینها حركت خاص را میگویند علت زمان است.
خلاصه اشكال خواجه: آیا زمان بر حركت تقدم دارد آنگونه كه هر مشخِصی بر متشخصِ به خودش تقدم دارد، یا حركت بر زمان تقدم دارد آنگونه كه هر علتی بر معلول خودش تقدم دارد؟
(أقول: ص200) پاسخ ملاصدرا: عروض زمان بر حركت، تحلیلی است نه عینی، یعنی عارض و معروض، در خارج یک وجود دارند و از نظر وجودی بر هم تقدم ندارند، زیرا اصلاً در خارج عروضی نیست، بلكه عقل شیئ واحدی را در خارج به عارض و معروض تحلیل میكند مانند وجود و ماهیت كه دو حیثیت تحلیلی است.
جسم تعلیمی و طبیعی نیز همینگونه است: هر کدام تعریفی دارند؛ جسم طبیعی در طبیعیات و جسم تعلیمی در ریاضیات بحث میشود. جسم طبیعی: جوهرٌ یمكن أن یفرض فیه خطوط ثلاثة متقاطعة علی زوایا قوائم. در جسم بودن جسم طبیعی، نوع تعین و مقدار شرط نیست ولی امكان ندارد جسم طبیعی در خارج بدون تعین وجود داشته باشد. جسم با تعین و مقدار خاص، جسم تعلیمی است.
حركت و زمان هم همینگونهاند. اگر حركت را مطلق و مبهم در نظر بگیریم و به مقدار زمانیاش كاری نداشته باشیم، «حركت» ولی اگر حركت را با تعینش در نظر بگیریم، «زمان» است. وقتی نسبت حركت و زمان چنین است و این دو در خارج یكی هستند و در خارج حتی عارض و معروض هم نیستند بلكه عروضْ در ظرفِ عقل است و حركت عین زمان است و زمان عین حركت، و زمان همان حركت متعین است و حركت همان زمان است بدون تعین، پس در خارج اثنینیتی نیست تا حركت، علت زمان باشد یا زمان، علت حركت. مانعی ندارد دو شیئ كه كثرتشان ذهنی است، در ظرف ذهن به یك اعتبار یكی علت باشد برای دیگری و به اعتبار دیگر آن دیگری علت باشد برای اوّلی.
وحدت و تعدد زمان: آیا در عالم فقط یك حركت، علت برای زمان است (حركت وضعی فلك یا حركت جوهری فلك) و فقط یك زمان وجود دارد، یا اینكه به تعداد حركتها زمان وجود دارد، منتهی ما یكی از زمانها را مقیاس برای زمانهای دیگر قرار دادهایم؟
لازمه این سخن ملاصدرا «فرق حركت و زمان فرق امر مبهم و متعین است»، این است كه به عدد حركات عالمْ زمان وجود داشته باشد.





