مرحله دهم: عقل و معقول - فصل سیزدهم: انواع ادراکات

فصل سیزدهم: انواع ادراکات[26] (ص360)

ادراک چهار نوع است: یکم: احساس: ادراک شیئ موجود در مادّه حاضر نزد مدرک همراه با کم، کیف، این، وضع، متی و بقیه مقولات. اولاً، شیئ مدرَک محسوس در وجود خارجی از برخی از این ویژگی‌ها جدا نمی‌شود. ثانیاً، هر چیزی از ویژگی‌های یادشده چیزی دارد که خاص خودش است و دیگری با آن شریک نیست.

محسوس بر دو قسم است: 1ـ محسوس بالذات که صورت آن شیئ خارجی است نه خودش. 2ـ محسوس بالعرض که شیئ خارجی و مطابَق آن صورت است.

دوم: تخیل: همانند احساس، ادراک شیئ همراه با ویژگی‌های یادشده است و در واقع همان ادراک شیئ محسوس است و تفاوت آن با احساس در این است که در تخیل، حضور مادّه شرط نیست، نه بودن آن با تخیل ناسازگار است، نه نبودن آن.

سوم: توهم: ادراک معنی غیر محسوس بلکه معقول به‌گونه جزئی و مضاف به محسوس است نه کلی. به سبب اضافه آن به محسوس جزئی، کسی در آن شریک نیست.

(ادراک للشیئ من حیث هو، ص361) چهارم: تعقل. ادراک ماهیت و حدّ شیئ است.

همه ادراکات مشروط به تجرید است: احساس مشروط به 1ـ حضور مادّه نزد ابزار ادراک 2ـ همراهی با ویژگی‌های یادشده 3ـ جزئی بودن مدرَک؛ تخیل، مجرد از شرط اول است؛ توهم، مجرد از شرط اول و دوم است؛ تعقل، مجرد از هر سه شرط است.

(و اعلم ان الفرق) تفاوت میان توهم و تعقل، در ذات آن دو نیست بلکه به امور خارج از ذات آن است، یعنی اضافه به جزئی که توهم است و عدم اضافه که تعقل است.

(فبالحقیقة، ص362) بر این اساس ادراک سه قسم است، همان‌گونه که عوالم سه تاست. وهم عقلی است که از مرتبه خود ساقط یا نازل شده است. پس محسوس و متخیل، موهوم نیست و بالعکس.

ادراک، یا به مجرد تعلق می‌گیرد که عقلی است و نیازی به تجرید ندارد وگرنه باید صورت را تجرید و انتزاع کرد. کمال نفس به ادراکات عقلی است.

(و اعلم ان العوارض، ص363) مانع ادراک عقلی، ماهیت اشیاء نیست، چنان‌که مانع ادراک خیالی عوارض آن نیست. آن‌چه مانع از ادراک است، برخی از گونه‌های وجود است که به سبب ظلمانی بودن آن‌ها آمیخته با اعدام است که سبب احتجاب مدرَکات می‌شود مانند مادّه داشتن. البته حسی و خیالی بودن نیز گاهی مانع از ادراک عقلی است، بدین سبب که اگرچه مادّه ندارند ولی وجود مقداری دارند هرچند مقدار آن‌ها همراه با جسم و مادّه نیست.

(فقد علم ان انحاء الوجودات) پس وجود بر سه قسم است: 1ـ عقلی 2ـ نفسانی 3ـ مادی و ظلمانی. این قسم اخیر ادراکی نیست. امّا ماهیات در مدرَک بودن تابع وجودند. اگر وجود آن‌ها مادی باشد مانند شخص انسان طبیعی عنصری، ادراک آن‌ها هم مناسب با مرتبه آن‌ها و مادی است. اگر وجود آن‌ها نفسانی باشد، ماهیت آن‌ها در ادراک تابع وجود نفسانی است و اگر وجود آن‌ها عقلی باشد، ماهیت آن‌ها هم تابع وجودشان است. انسان عقلی، دارای کلیت و وحدت جمعی است. بر این اساس اشکال مشهور رفع می‌شود.

(و بما حققنا اندفع) اشکال مشهور: صورت عقلی در نفس جزئی و شخصی حلول کرده است مانند حلول عرض در موضوع. آن‌چه در موضوع و مکان جزئی حلول کند، به تبع محلّ و موضوع خود، جزئی است. پس صورت عقلی هم جزیی است و از عوارض جزئی نفس جدا نمی‌شود. در حالی‌که حکما گفته‌اند: عقل می‌تواند صورت مجرد از عوارض را انتزاع کند.

(و قداجیب عنه فی المشهور)، پاسخ مشهور: انسانیت مشترک میان افراد، مجرد از عوارض است و بنابراین، کلی است. کلی بودن علم به خاطر ذات آن نیست بلکه به‌خاطر معلوم آن است. علمی که به کلی تعلق می‌گیرد، از این جهت کلی است که به معلوم کلی تعلق گرفته است، نه آن‌که خود علم، کلی باشد. پس صور عقلی موجود در نفس به خاطر متعلقات آن کلی است، اگرچه خودشان به سبب حلول در نفس جزئی، جزئی هستند نه کلی.

(و ردّ هذا الجواب، ص364) نقد پاسخ مشهور: انسانی که در نفس زید است، غیر از انسانی است که در نفس عمرو است. از این جهت انسان، جزئی است ولی از این جهت که انسان در نفس همه افراد هست، کلی و مصادیق کثیر دارد. به تعبیر دیگر، انسان از آن جهت که در نفوس افراد است، جزئی است و از این جهت که بر همه افراد انسان صادق است، کلی است. به عبارت دیگر، ماهیت انسان اگر لابشرط لحاظ شود، از این جهت فقط ماهیت است نه واحد و نه کثیر، نه کلی و نه جزئی. این ماهیت با واحد، واحد است و با کثیر، کثیر، با کلی، کلی است و با جزئی، جزئی.

حاصل فصل: 1ـ علم، گونه وجود مجرد است. 2ـ هر نوع علمی، مجرد است خواه حسی باشد خواه خیالی خواه عقلی. 3ـ معلوم یا ذاتاً مجرد است یا با تجرید مجرِد، مجرد است. 4ـ تجرید مجرِد یا در مرحله حسّ است یا خیال یا عقل و ذومراتب است. 4ـ این‌که در مشاء گفته شده که تجرید عبارت است از انتزاع یا سلب عوارض غریب، درست نیست بلکه تجرید، سلب وجود ظلمانی و مادی از شیئ است. پس می‌توان ماهیت را با عوارض آن تعقل کرد ولی بشرط این‌که وجود مادی نداشته باشد. تجرید یعنی تجرید از امور مادی نه تجرید از لواحق، زیرا همان‌گونه که ذات معلوم می‌تواند مجرد و کلی باشد، لواحق آن نیز می‌تواند مجرد و کلی باشد، خواه علم حسی باشد خواه خیالی و خواه عقلی. 5ـ نخست گفته شد که معلومات چهار تاست، سپس گفته شد که سه تاست (وهم حذف شد) و در صفحه فصل سوم از طرف ثالث (ص500) می‌گوید معلوم دو تاست (مکتفی و تام).

(أقول، ص365) نظریه مؤلف: بین تشخص عقلی و کلیت (اشتراک) به معنی احاطه و سعه منافاتی وجود ندارد و می‌شود چیزی هم شخص باشد و هم کلی ولی شخص عقلی و کلی احاطی نه شخص طبیعی و کلی ماهوی، زیرا اولاً، صورت عقلی مانند اعراض نیست که در موضوعشان حلول کنند. پس صور ذهنی حالّ در ذهن نیست تا این حلول به تبع جزئیت ذهن و هیئات آن، سبب جزئیت و شخصیت آن شود. ثانیاً، نفس تا زمانی که مقید به این هیئات نفسانی است، نه عاقل بالفعل است و نه معقول بالفعل. به تعبیر دیگر، نفس تا به وجود طبیعی یا نفسانی موجود است، عاقل بالقوه و معقول بالقوه است نه بالفعل. آن‌گاه که از این نوع وجود منسلخ می‌شود، موجود دیگری می‌شود و تشخص آن هم عقلی و کلی خواهد شد. در این صورت است که عاقل بالفعل و معقول بالفعل است. حاصل آن‌که نفس تا جزئی است و همراه با هیئات نفسانی، جزئی است ولی توان درک صور عقلی را ندارد، آن‌گاه که صور عقلی را درک می‌کند، فاقد هیئات نفسانی و در نتیجه فاقد جزئیت و شخصیت است بلکه کلیت عقلی دارد.[27]

(و بالجملة، ص366) حاصل نظر مؤلف: 1ـ وجود صور عقلی، وجود نفسانی نیست بلکه عقلی است. 2ـ وجود صور عقلی، هیئات نفسانی را ندارد و عوارض نفسانی مانند شهوت و غضب و مانند آن ندارد. 3ـ معنی تجرید که در تعقل لازم است، آن نیست که مشاء گفته است، یعنی حذف زوائد نیست بلکه به این معنی است که مادی و حسی نباشد و عقلی باشد و اگر لواحق هم داشته باشد، آن‌ها هم عقلی خواهد بود. پس تجرد از زوائد نیست بلکه از مادیت است. 4ـ ادراک نفس هم آن‌گونه که مشاء می‌گوید نیست، یعنی این‌گونه نیست که نفس متوقف باشد و صور علمی نخست به حسّ برود آن‌گاه به خیال و آن‌گاه به عقل. 5ـ بلکه مدرک و مدرک با هم تجرد می‌یابند و از وجود مادی به نفسانی و از آن به مرتبه عقل و از عالمی به عالم فوق آن می‌رسند تا آن‌که نفس، عقل و عاقل و معقول بالفعل شود.