مرحله دهم: عقل و معقول - فصل چهارم: تحقیق در معنی علم (نظر مشهور مؤلف)
فصل چهارم: تحقیق در معنی علم (نظر مشهور مؤلف) (ص297)
علم امر سلبی مانند تجرد از مادّه نیست؛ امر اضافی هم نیست بلکه وجود است آنهم نه هر وجودی بلکه وجود بالفعل نه بالقوه آنهم نه هر وجود بالفعلی بلکه وجود خالص منزه از عدم. پس علم عبارت است از وجود بالفعل منزه از عدم. این وجود به اندازه تنزه و خلوصش، علم است و هرچه خالصتر باشد، در علم بودن شدیدتر است.
(بیان هذا)[7] تبیین: 1ـ مادّه اولی، ذاتاً مبهم است و وجود بالفعل ندارد و تحقق و قوامش به جسم و لواحق آن مانند حرکت است. 2ـ جسم وجود خالص و منزه از عدم ندارد، زیرا وجود هر جزئی از آن مقتضی عدم اجزاء دیگر و عدم کل است، زیرا اولاً، کل و اجزاء دیگر از آن سلب میشود و ثانیاً، وجود، عین وحدت یا ملازم با وحدت است و چیزی که وحدت ندارد، وجود هم ندارد. پس جسم آمیخته با عدم است. ثالثاً، حمل و هوهویت از لوازم وحدت است و چیزی که هوهویت ندارد، وجود هم ندارد. به همین سبب اجزاء جسم متصل، بر جسم حمل نمیشود و جسم هم بر آن حمل نمیشود در عین حال که جسم از اتصال همان اجزاء ترکیب شده است.
(و بالجمله، ص298) حاصل آنکه جسم، حقیقتی افتراقی است که در وجودش قوه عدم و در عدمش قوه وجود قرار دارد. از اینرو وجود هر فردی از آن مانند ذراع، عین عدم فرد دیگر یا ضد آن است. بنابراین در جسم قوه زوال آن وجود دارد و این نهایت ضعف وجود چیزی است که وجودش مستلزم عدمش است. نسبت جسم به وجود مانند نسبت کثرت به وحدت است. همانگونه که وحدتِ کثرت، در غایتِ ضعف است وجودِ جسم هم در غایتِ ضعف است و همانگونه که وحدتِ کثرت، عین کثرت است، وجودِ جسم هم عین عدم است.
(و الفرق بین الهیولی) تفاوت جسم و هیولی از جهت نقص وجود در این است که هیولی قوه صرف وجود اشیاء کثیر است ولی وجود جسم، قوه عدم آن است. چیزی که اینگونه باشد، نه برای ذات خود حاضر است و نه برای غیر خود، بنابراین جسم نه به خود علم دارد نه به غیر و غیر هم به آن علم ندارد مگر از طریق صورتی غیر از صورت مادی و وضعی آن بلکه با صورت مثالی و ذهنی آن.
(لان تلک الصورة بعینها) صورت مادی آن برای چیزی حاصل نمیشود، زیرا اگر برای چیزی حاصل شود، آن چیز یا مادّه و محلّ آن است یا حالّ در آن یا مقارن آن در محلّ که حکم همه این صور، حکم صورت جسمی خارجی است. حکم همه آنها این است نه ذاتاً و برای خود وجود دارند و نه برای غیر، حال آنکه علم به ذات اشیاء تعلق میگیرد و چون آنها ذات ندارند، نه عالماند و نه معلوم.
(فعلم مما ذکرنا) نتیجه: اصل وجود برای عالم و معلوم بودن، بسنده نیست بلکه وجودی عالم و معلوم است که مجرد از مادّه باشد و آمیخته به عدم نباشد. چنین وجودی همان ادراک است. ممکن است مقصود کسی که میگفت:[8] علم عبارت است از مجموع حاصل از حضور شیئ و حالت دیگر، همین باشد، به شرط اینکه مقصود وی از حالت دیگر، استقلال و تأکد وجودی فی الجمله باشد، یعنی جسمانی نباشد.





